یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 21:05
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﺗﻮﯼ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺑﮕﺮﺩﻡ

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﺻﻤﺪﯼ !

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻼﺵ ﻫﺮﭼﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺍﺳﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ،

ﻣﯿﮕﻪ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ؟

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ،

ﺣﺎﻻ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﯾﻨﺎﻫﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ ؟؟؟

ﺍﯾﻨﻢ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮ ﻓﺮﺍﻣﺮﺯﯼ !!! :| :| :|

ﺍﮔﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﮑﯿﻮ ﺩﯾﺪﯾﻦ جلو حرم ﻧﺸﺴﺘﻪ

ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ ﺭﻭﯼ ﻗﺎﺑﻠﻤﻪ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﻪ

ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﺵ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺮﯾﺰﻥ ﺑﻬﺶ ﺳﻼﻡ ﮐﻨﯿﻦ ،

ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻢ !

:|:|:|:|

دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:51
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

کشکِـــ..!

عشق های امروز را چشیده ای دلبندم..؟

طعم کشک می دهند...!!

سراپا ادعایید گل من!

فرهاد هم اگر بود؛ به جای کندن بیستون مخ میزد احتمالا..!

شیرین دیگر شیرین نبود..!

شیرینی اش دل فرهاد را میزد قطعا..!

دیگر صدای تیشه نمیپیچید در شهر..احتمالا بوق اشغال

تلفن همراهش گوش ها را کر می کرد...!

طفلک عشق.....!

چقدر زجر می کشد از این شیرین فرهاد های قلابی...!

لطفا اسم هر احساسی را عشق نگذارید..!
عشق حرمت دارد !
حرمت عشق را بشناسید لطفا !

دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چرا می‌ترسی ؟

چرا نیمه‌های شب‌ از خواب می‌پری ؟

مرگ، آن‌چه را که زندگی خواهی کرد

می‌تواند از تو بگیرد

نه آن‌چه را که زندگی کرده‌ای !
دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:39
+3
محمد
محمد
اثر لب های هرکس منحصر به فرد است
مثل اثر انگشت

قبول دارید یاد نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
2 دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:32
+4
محمد
محمد
دعا میکنم نماز گرسنه ها غذا بشه!
1 دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:30
+3
محمد
محمد
کم سرمایه ای نیست؛
داشتن آدم هایی که حالت را بپرسند

ولی از آن بهتر

داشتن آدم هایی است که وقتی حالت را می پرسند

بتوانی بگویی خوب نیستم
دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:27
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
لباس ها در اب كوتاه میشوند و برنجها دراز...........
در درازی زندگی لباس باش و در پهنای ان برنج.

اگر عمق این پیام را نفهمیدی بدان كه تنها نیستی منم نفهمیدم :|
2 دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:13
+3
محمد
محمد
گربه ها…
این بار شما در دیگ ها را ببندید..

این مردم دیگر حیا را به ناکجا آباد برده اند…
دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 20:06
+4
محمد
محمد
اعدامـی لحظه ای مکث کرد و بـوسه ای بر طنــاب دار زد
دادسـتان گفت : صبر کنید , آقــای زنـدانـی این چــــه کـــاریست !؟

زنــدانی خـــنده ای کــرد

و گفت : بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم

ولی آدم ها . . . ! بدجـــور زمــینــم زدن
دیدگاه  •   •   •  1393/02/11 - 19:54
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ