یافتن پست: #ها

SAEED
SAEED
در aBiHa
1 دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 20:49
+5
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دنیا چقد تنگه دلم سنگه دل تو با دل تنهام چرا می جنگه دل تو دنیا ازت خسته شدم ، بسه شکستن چشمای من از گریه کردن دیگه خستن
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:59
+4
melika
melika
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست ،
نگفتم :عزیزم ، این کار را نکن.
نگفتم :برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه ،رویم را برگرداندم.
حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
نگفتم :عزیزم ،متاسفم ،
چون من هم مقصر بودم
نگفتم :اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است .
گفتم :اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم
نگفتم :اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود .
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا،تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم :بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم :جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم :خدانگه دار ،موفق باشی ،خدا به همراهت.
او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم ،زندگی کنم.

شل سیلور استاین
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:54
+6
محمد
محمد

چشم تو
دریا دریا آرامشه
منو به سمتت میکشه
آروم
آرومه جونم
ماله تو حسه عاشقونم
موی تو
گندم زاره منه
عشقه بی تکراره منه
چشماتو....
نبند چشماتو
نگیر از من اون خنده هاتو
بذار تو چشمات
عشقو ببینم
کنارت بشینم
بذار آروم دستاتو بگیرم
من آروم میمیرم....

شب بخوشی٪
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:53
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﻣﻌﻠﻢ: ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺑﻨﻲ ﺍﺳﺮﺍئیل ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﻣﻬﻤﻲ ﺯﺩﻧﺪ؟









ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ: ﺁﺏ ﺷُﺮﺕ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻼﻧﺪﻧﺪ!

دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:26
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺗﻮی ﺫﻫﻨﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﻣﺴﻠﺤﺎﻧﻪ میشه !
به نظر شما خوب میشم ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:25
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

بچه ی 3 چهار ساله ی داداشمو بردم تو سوپری محله

هرچی دید میخواست
یکی دوتاشو برداشتم براش
بازم هی میگفت از اینا از اینا

به فروشنده اشاره کردم گفتم عمو اینا رو نمیفروشه ( فروشنده هم اونجا بود)
بچه هم نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت "عمو گه خورده" !!!

من :||||
فروشنده : o_O
بقیه مشتریا :))))

دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:23
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


دعای باران چرا ...


دعا عشق بخوان!!!


این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین!!!!!


خداا کمی عشق ببار!!!


دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:09
+5
melika
melika
سه تن آن را میدانستند
زنی که معشوقهی کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
مردی که دوست کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
زن به دوست گفت:
دلم میخواهد امشب با من عشقبازی کنی.
سه تن آن را میدانستند
مرد پاسخ داد: اگر گناه کنیم
کافکا دیگر ما را به خواب نخواهد دید.
یک تن آن را میدانست
و بر زمین کس دیگری نبود.
کافکا با خود گفت:
اکنون که آن دو رفته اند و تنها مانده ام
دیگر، خود را به خواب نخواهم دید.
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:06
+7
melika
melika

اولین بار
که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است
تب می کنم عرق می کنم میلرزم
جان می دهم هزار بار
می میرم وزنده می شم پیش چشمهای تو
تا بگویم دوستت دارم
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم
و بعد راهم را بگیرم و بروم
چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نداشتی
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 19:00
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ