یافتن پست: #همه

sasan pool
sasan pool
دیگه گذشتن اون روز ها من و تو راهمون جدا دل بکن که دیگه دیره/یک روز بودی همه کسم خاطره هات برام بسن دل بکن که دیگه دیره{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 13:33
رضا
رضا
وداع مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم ، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل .......... فروغ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 10:59
+4
رضا
رضا
می خواهم همه این روزها بگذرد ... آرام یا تلخ فرقی نمی کند فقط بگذرد ! و من گویی که از کابوس رهایی یافته باشم نفسی عمیق بکشم به تمام رویاهایم ... و در پس همه بودن ها و نبودن ها ... چقدر دلم تنگ است ... گردن روزگار که نمی توان انداخت ! من می مانم... تو می روی و من ... قصه ما چقدر تکراری ست ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 10:10
+2
مهسا
مهسا
تا حالا دقت کردی وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشونو تیزتیز میکنن ولی وقتی تلفن خونه زنگ میخوره همه خودشونو میزنن به کری!؟{-57-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 01:11
+3
مهسا
مهسا
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم من هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماند، و تو هر روز تلاش می کنی که فراموش کنی،.. چه بلاتکلیفند خاطراتمان!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:17
+5
ronak
ronak
وای چه باحاله این !
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:51
+3
امیرحسین
امیرحسین
اون شبی با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم . . . . . . . . . .خیـــــــلی پستی همین.....
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:27
+3
ronak
ronak
به نظر شما... 1 اینو بلند کردن؟ 2 میخاد مفتی سوار بشه؟ 3 از قطار جامونده بوده؟ 4 همه موارد؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:07
+2
مهسا
مهسا
امشب آسمون هم مثل من دلش گرفته دوست داره خالی شه از این همه غصه غصه هایی که دلش رو کرده عغده عغده هایی که توانشو بریده...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:24
+3
elahe
elahe
مرده شور آن همه ناز که از طبعت به ارث برده ایی انگار برای دل من تصویری زیبا تر از خنده های شکلاتی تو نبود رنگ زیبای ساحل در وجودت پیداست کاش در سکوت بین ما لرزشی میشد کاش فاصله نگاه مان به بازدم نفس هایمان میرسید به جایی به نزدیکترین جای این گره
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:15
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ