وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
من عاشق چشمت شدم…
عشق چیزی شبیه در زدن است
مثل دیدار ، مثل سر زدن است
هجرت خویشتن به محضر دوست
مثل پرواز ، مثل پر زدن است
سفری بین نــور و تــاریکی
سر زِ خاور به باختر زدن است
گفت و گو با نگــاه ، با ابرو
حرف دل را به یکدگر زدن است
مثل خواب است ، خواب ، اما نه
پرسه در خواب تا سحر زدن است
دشمنی در مرام حضرت عشـق
خنجر از پشت ، بی خبر زدن است
طعنه بر دوست پیش چشم رقیب
بیشتر مثل نیشتر زدن است
گفتن از عشق ، گفتن از معشوق
حرف بالاتر از خطر زدن است
باز داری ز عشق می پرسی
عشق آتش به خشک و تر زدن است
من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو
منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو
زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقا نه غزل در بهار تو
عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو
بخشیدم عاشقا نه دلم را به چشمهات
باشد که بی بها نه شود در کنار تو
جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو
تو مثل حادثه ی عشق ناگهان و زیبایی
شبیه صبح گل سرخ دلفریب و رویایی
تو نا گهانگی شعر را سبب هستی
دلیل عصمت این واژه های شیدایی
دوباره پلک غزل می پرد خمار آلود
دوباره دست دلم را بگیر دریایی !
بگیر و از عطش چشم خود شرابم ده
مرا که سهم توام یادگار تنهایی
تو سر نوشت منی ای سرشته با غزلم!
که بیت بیت مرا کرده ای فریبایی
به جرعه جرعه ی چشمت که تشنه خواهد ماند
تمام دفتر من بی تو ای مسیحایی