یافتن پست: #کار

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
10 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من میخوام رمز کارت عابر بانکمو بزارم دو هزار و نهصد و شصد و شیش تا وقتی فروشنده رمزشو پرسید بگم ۲۹ دو تا شیش !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:24
+4
nanaz
nanaz
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:01
+4
nanaz
nanaz
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
... درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند ز من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب.. گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را میگشت

تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا

همچنان میلرزید...
پاک تنبل شده ای بچه بد
"به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا میکرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشهء صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد.…
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوبِ ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ، و یکی مردِ دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید..

سخت در اندیشه آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمیگشته
به زمین افتاده
بچهء سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
میبریمش دکتر
با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودکِ خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی میداد
بی کتاب و دفتر...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد ، درس زیبایی را...
که به هنگامهء خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گره ای بگشایم


با خشونت هرگز...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:38
+5
nanaz
nanaz
ایا میدانی عاشق شدن یعنی چه؟یعنی ترس یعنی قلبت را به کسی که نمیدانی دوستت دارد یا نه هدیه کنی!هدیه کردن قلب یعنی نداشتن هوش و حواس ......
نمیدانم قلبم را به چه کسی هدیه کردم!هرچه دنبالش میگردم نمی یابمش !هر سو را که سرک میکشم و سراغ قلبم را میگیرم به من میگویند مگر کسی در این سن قلبش را هدیه میدهد!!!چرا ما نباید در این سن عاشق شویم؟؟؟؟
مگر عشق چیست؟؟؟معنا کردنش کار هرکسی نیست؟؟؟
عشق یعنی لحظه های شیرین زندگی....عشق یعنی رو دست خوردن از ان کسی که نمیدانی کیست و چیست.....و بعد بدانی کیست!!!!
همه عشق ها روزی تمام میشوند .چرا ؟چرا؟من نمیدانم قلبم را به چه کسی سپرده ام.....چرا حواسم نیست ؟عشقم نیست؟وجودم نیست؟......چرا هرشب اشک میریزم و خودم هم نمیدانم ا زغم کیست که ایگونه اشک میریزم؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 13:26
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


دوست داشتن را وقتی فهمیدم که کودکی آسمان نقاشی هایش را سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 12:41
+4
ساناز
ساناز

اول شخص مفرد که در کار نباشد خود ناخواسته ات را به دیگران عرضه میکنی! فاح.شگـــ ــــــی همین جا پا میگیرد!‌ خیلی ساده تر از هم .آغوشی!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 12:27
+5
nanaz
nanaz
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 12:10
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
6 دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 23:03
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ماه رمضون رفت میخام یه مدت برم سر یخچال هیچی نخورم زل بزنم به یخچال و بگم فقط اومدم ببینمت
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 22:21
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ