یافتن پست: #کش

saman
saman

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون



دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون



چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد



چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون



زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد



که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون



نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را



چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون



شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را



کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون



چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا



چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون



چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم



که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:07
+2
saman
saman

ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
در میان توفان بر موج غم نشسته منم  
در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
تا نــام من رقم زده شد  
یکباره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی
در سراب ناکامیها
ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی
میکشم به دوش از حسرت
بار مستی و بد نامیها
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از که کنم
شکایت از چه کنم
که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم  
در زورق شکسته منم  
ای ناخدای عالم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:06
+2
saman
saman
کشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟


مردم از درد خدا را به که باید گفت؟


سرنوشتم اگر این است که می بینم


حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟


آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!


این همه خط خطا را به که باید گفت؟


مو به مو حادثه بارید به هر بندم


تیر باران بلا را به که باید گفت؟


هر نفس آهی و هر آینه اشکی شد


وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟


هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود


شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟


هذیان بود و شب و تاب و تب تردید


درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟


چه کنم این همه اما و اگرها را


این همه چون و چرا را به که باید گفت؟


آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم


جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟


شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم


گله از کار خدا را به که باید گفت؟!


(قیصر امین پور)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:02
+1
saman
saman
رنگی ندارد این غزل دیگر برایت

ای کاش می شد پر بگیرم در هوایت

یک استکان چایی کنار دفتر شعر

رقص قلم بر روی کاغذ تا نهایت

پرسیده بودی آسمان من چه رنگیست

من گفته بودم تیره تر از چشمهایت

در کشتی طوفان زده آرام بنشین

تا من نشستم پشت سکان هدایت

من با تو دریا بی تو مانند کویرم

جا مانده روی کلبه ی دل رد پایت

در التهاب روزهای بیکسی ماند

این حسرت شیرین پژواک صدایت

هان ای غریبه خاطراتت را بیاور

شاید به یاد آری که هستم آشنایت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:48
+3
saman
saman

ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا


شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت وسحر دمید بیا

شهاب یاد تو درآسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گقتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم زسینه برون شد ز بس تپید بیا


نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطرسیمین دل شکسته تویی

مرا مخواه ازین بیش ناامید بیا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:45
+2
saman
saman

خوش آن که حلقه‌های سر زلف وا کنی



ديوانگان سلسله‌ات را رها کنی



کار جنون ما به تماشا کشيده‌است



يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی



کردی سياه، زلف دو تا را که در غمت



مويم سفيد سازی و پشتم دو تا کنی



تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا



من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی



من دل ز ابروی تو نبرم به راستی



با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی  **



گر عمر من وفا کند، ای ترک تندخوی



چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی  **



سر تا قدم، نشانه تير تو گشته‌ام



تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی  **



تا کی در انتظار قيامت، توان نشست



برخيز تا هزار قيامت به پا کنی  **



دانی که چيست حاصل انجام عاشقی؟



جانانه را ببينی و جان را فدا کنی  ** 



شکرانه ‌ای که شاه نکويان شدی به حسن



می‌بايد التفات به حال گدا کنی  **



حيف آيدم کز آن لب شيرين بذله‌گوی



الا ثنای خسرو کشورگشا کنی  **



آفاق را گرفت، فروغی فروغ تو


وقت است اگر به ديده افلاک جا کنی  **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:08
+1
saman
saman

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما


اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما


عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد


چین فروش دامن صحرای امکانیم ما


غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی



از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما


هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن



تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما


در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم



عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:52
+4
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
saman
saman

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست


جز تو ای روح روان، هیچ مددکاری نیست


غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی


که در این بادیه غمزده، غمخواری نیست


راز دل را نتوانم به کسی بگشایم


که در این دیر مغان رازنگهداری نیست


ساقی، از ساغر لبریز می دم بربند


که در این میکده می زده، هوشیاری نیست


درد من، عشق تو و بستر من، بستر مرگ


جز توام هیچ طبیبی و پرستاری نیست


لطف کن، لطف و گذر کن به سر بالینم


که به بیماری من جان تو، بیماری نیست


قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خویش


هان که در عشق من و حسن تو، گفتاری نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:00
+3
saman
saman

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند


نه هر که آینه سازد سکندری داند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست


کلاه داری و آیین سروری داند


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن


که دوست خود روش بنده پروری داند


غلام همت آن رند عافیت سوزم


که در گدا صفتی کیمیا گری داند


وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی


وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند


بباختم دل دیوانه و ندانستم


که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند


هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست


نه هر که سر بتراشد قلندری داند


مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا


که قدر گوهر یکدانه جوهری داند


به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد


جهان بگیرد اگر دادگستری داند


ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه


که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:57
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ