یافتن پست: #کش

مهسا
مهسا
چــه زیبــاستــ وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن طـاق کبــود انتظــارتــ را میـکشد. چــه شیــرین استــ طعــم چنـد کلمــه کــه میگــوید: <<کجــایــی...؟>>
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 05:51
+10
siavash
siavash
لایک زدن همیشه به معنی" خوشم اومد " یا " عالیه " یا " مرسی "یا ...نیست !!!

گاهی اوقات درد میکشی و لایک میزنی
گاهی اوقات یه بغضی تو گلوت میخواد خفه ت کنه و لایک میزنی !
گاهی حرفی را می شنوی که حرف توست !
گاهی تمام خاطراتت مرور می شود !
گاهی خودت رو درون محتوای نوشته شده می بینی ....
گاهی فقط می خواهی حضورت را به رخ مخاطب بکشی.....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 03:29
+4
afsaneh heidari
afsaneh heidari
دریاها نماد فروتنی هستند. در نهاد خود کوه های بلندتر از خشکی دارند، ولی هرگز آن را به رخ نمی کشند.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:33
+9
ronak
ronak
هميشه تو زندگيت
جسارت یک جدایی عاشقانه رو داشته باش
تا حقارت به هر قيمتی نگه داشتن رو
به دوش نکشی !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:27
+5
ramin
ramin
وقتی یك دوست جزئی از خاطرات خوب زندگیت شده باید برای بودنش ازش تشكر كنی...

"متشكرم كه هستی"
11 دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:19
+8
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
داف هــای محتـــرم :چنانچه به معجزه اعتقادی ندارید مــَن از پشـتِ هميـن تـريبــون اعلام میکنم میتــوانــم %90 زیبـــایـــی شمـــا را بــا یـــک دستــمــالِ مــرطـوب پــاک کنـــم!!!!{-16-}
{-18-}
40 دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 01:07
+5
Mitra Mohebbi
Mitra Mohebbi
دندانپزشک آخرین دندانِ گرگ را کشید ! نگاهی به صورت گرگ انداخت و پوزخندی زد ... ! گرگ زیر لب گفت : بخند ... اینست عاقبتِ گرگی که عاشق گوسفندی شده باشد ... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:15
+11
ali rad
ali rad
در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز می گفتند :

" بدون تو حتی نفس هم نمی توانم بکشم "

و امروز

در آغوش دیگری نفس نفس میزنن !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 22:23
+3
mah3a
mah3a
چه سنت قشنگیه به دست آوردن دلا
خط کشیدن رو دفتر جدول ضرب مشکلا
چه سنت قشنگیه کمک به مرگ غصه ها
همیشه مهربون شدن درست شبیه قصه ها
چه سنت قشنگیه چیدن هفت سین و دعا
سپردن سالی که رفت به دفتر خاطره ها..
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 20:19
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:29
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ