یافتن پست: #کم

saman
saman
در CARLO
روزگارا !

که چنین سخت بمن میگیری...

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست٬

گرچه دلگیرتر از دیروزم٬

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند٬

لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 13:50
+4
saman
saman
در CARLO
کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

یاس من تنهام نزاری به خدا بی تو میمیرم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 12:09
+7
saman
saman
در CARLO
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد…!

در گلستان گل ، گل های زیادی بوییدم ولی/از هزاران گل ، گلی همچون تو پیدا نشد….
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:17
+7
saman
saman
می بخشم کسانی را که هرچه خواستند با من ، با دلم و با احساسم کردند…

و مرا در دور دست خودم تنها گذاشتند و من امروز به پایان خودم نزدیکم،

پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند….
دیدگاه  •   •   •  1392/04/17 - 11:12
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

فکر کن رفتی حموم
.
.
حولت یادت رفته!
.
.
داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده...
.
.
در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت...
.
.
می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی...
.
.
دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو تو خونه تنها بودی...!!!:|
.

حستو بگوووووووو..........:|
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 18:47
+10
saqar
saqar
رفتم تو حیاط نشستم یه گربه اومده زل زده تو چشام, کم مونده بهم بگه اییششش کی گفت بیای
اینجا بآور کنین ازش خجالت کشیدم, یاد بچگیم افتادم که بی دعوت میرفتم عروسی.. گربه کصصصافط!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:45
+6
saqar
saqar
از اینکه، من، و تو، ما نمیشویم، کمی خوشحال و کمی غمگینم!
خوشحالم چون اگر ما میشدیم ولی دلهایمان یکی نمیشود نمی‌دانستم چه کنم!
اما غمگینم،
زیرا همیشه احتمال یکی شدن دلهایمان مانند نمکیست بر روی زخمهایم!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:38
+8
saqar
saqar
سیمین دخت رضایی؛
دختر ۱۵ ساله...
که هم اکنون در کما به سر می برد، به علت داشتن ویروسی در مغزش
او هم اکنون به دعاى شما محتاج می باشد.
خواهشا براش دعاکنین
اگرکسی تونست براش سوره نظر کردن براش بخونید-سوره ی مومنون_التماس دعا
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:10
+10
saman
saman
در CARLO
دل اگر بســــــتی ،

محـــــــکم نبند!

مراقب باش گره کور نزنی...!



او میـــــــــــــــــــــــرود!

آنوقت تو میمانی و یک گره کور...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:25
+5
saman
saman
در CARLO
* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون
میکنن...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 15:12
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ