یافتن پست: #گم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خوشم میاد وقتی میگم مخاطب خاص یه هفت هشت نفری فکر میکنن من با اونام :))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 17:23
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 13:43
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 11:42
+3
محمد
محمد
چقدر دلم می خواست با غرور به همه بگم دیدید عشق ما واقعیه ؟! دیدید اون پام م وایستاده و تنهام نمیذاره؟! اون هیچوقت منو به کسی نمیفروشه!! اگه من نباشم اونم نیست........................................................


دارم هذیون میگم.....

از اون روزی که تو رو تو خیابون دست تو دست یه دختر دیگه دیدم، مدام دارم هذیون میگم. من که شکستم اما ببینیم تو به کجا میرسی تهش ؟!؟

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 20:57
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگما شنیدم پر پول لیس 3تا گل خورده
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 20:54
+3
-2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

چی بگم والا
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت... شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد … در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
 
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
 
آره یادمه. شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
 
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
 
یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:48
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

یارو دو روزه رفته خارج

عرق رسیدنش هنوز خشک نشده

تو اینترنت یه عکس فرستاده میگه: گرفتیش ؟

میگم :نه! هنوز دانلود نشده

میگه : شِت !!!! اونجا هنوز سرعت اینترنت درست نشده ؟ :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:45
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نشسته بودم تکیه داده بودم به دیوار لپتاپم هم رو پام بود داشتم باهاش کار می‌کردم یهو قاب کنتور با سرعت افتاد پائین خورد رو شونم ، خیلی‌ دردم گرفت ، به مامانم میگم وای خوب که نیفتاد رو سرم . میگه سرت ۲ تا بخیه میخورد خوب میشد اگه افتاده بود رو لپتاپ چی‌ ؟!!!

روانی همین محبت مادریشم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

امروز پسره تو خیابون به دختر گفت :
جووووووون چی ساخته بابات !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دختره هم بهش گفت :...
خب شماره مامانتو بده ، بگم بابام بیاد یکی هم برا شما بسازه ...!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 17:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مبانی کامپیوتر:
آن بخش از یک سیستم را که میتوان با چکش خرد کرد،سخت افزار و آن قسمت را که فقط میتوان به آن فحش داد،نرم افزار میگویند..!
نه دروغ میگم مهندس های کامپیوتر
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 12:43
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ