یافتن پست: #گم

امیرحسین
امیرحسین
متنفرم !! از خاطره هایی که وقتی بهشون فکر می کنم میگم: وای من چقدر احمق بودم..!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 20:10
+5
parham
parham
چیستان 2:

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است.. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 16:00
+2
شاهین
شاهین
لایکا شله ها لایک کنید تا ستا از عزیز ترین چیزا رو براتون بگم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 13:47
+7
نیوشا
نیوشا
دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارهای سنگی
فاصله یک عمر میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
توعین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هر دو دستم
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من
نیمه شب از خوابم پامیشم
نیستی پیشم نیستی پیشم
بازدیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدا از من خالی میشم
همصدا با بی بالی میشم
گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 04:09
+9
zahra
zahra
به راننده تاکسیه میگم :
هزاری از این بهتر نداری ؟
میگه : چشه ؟ امام توش خوب نیفتاده ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:19
+3
پاراگلایدر
پاراگلایدر
من هستم توی ایستگاه و مرد جوانی با کیف سامسونت و صورت خسته و تنها. نشسته ام روی نیمکت او راه می رود. نگاهم نمی کند. گمانم حس می کند شاید از تنهاییمان بترسم صورتش را انداخته پایین می رود آن طرف تر . نمینشیند روی نیمکت. زیر چهارچوب هم نمی ایستد. می رود آن طرف. تا نبینمش تا نترسم از تنهاییمان. راست است فکرهاش. راحت ترم وقتی که نیست زیر چهارچوب. راحت ترم وقتی نمی بینمش و ترسم نیست از تنهایی شبانه ایستگاه. فکر می کنم این قوانین نانوشته را کی تصویب کرده است؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/3 - 00:17
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
میخو ام اولین کسی باشم که سال نو رو بهتون تبریک میگم ..پیشاپیش سال نو به همه مبارک ..:دی
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 21:57
+1
ronak
ronak
با بابام رفتیم بنگاه میگم آقا مزرعه دارین؟ میگه میخواین بخرین؟
پ نه پ ما مترسکیم اومدیم مارو تو یه مزرعه نصب کنید!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:55
+4
ebrahim
ebrahim
یه چیزی بگم همه با هم گریه کنیم!!!!!!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خونه ت[!] نزدیکه! <img src=(" title=":((" />((((((
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:44
+4
ronak
ronak
چیزی نگم بهتره :D
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/2 - 18:27
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ