یافتن پست: روشن فکر

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺁﻗﺎ ﺣﺎﻻ ﻓﺮﺽ ﺭﻭ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺍﺭﻳﻢ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺸﮑﻼﺗﻤﻮﻥ
ﺣﻞ ﺷﺪ
ﺩﻻﺭ ﺷﺪﻣﺜﻼً 10 ﺗﻮﻣﻦ،
ﭘﺮﺍﻳﺪ ﺷﺪ 700 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ،
ﺳﮑﻪ ﺷﺪ 500 ﺗﮏ ﺗﻮﻣﻦ،
ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺑﻬﺸﺖ,
ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺳﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪ!!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻫﻮﺍﻳﻲ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ
ﺳﻔﻴﺪ ﮐﻨﻪ ,
ﺍﺻﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﻋﺎﻟﻲ ...
.
.
ﺧُﺐ !!!
.
..
.
ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺪﺩ 6 ﺭﻭ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻣﻴﺬﺍﺭﻥ ﺗﺎ ﻋﮑﺲ BMW
ﭼﺮﺍﻏﺎﺵ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻪ ﭼﻪ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/5 - 19:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو خونه ما خاموش و روشن کردن کولر تموم شد

داریم خودمونو برای مسابقات کم و زیاد کردن بخاری اماده کنیم ‬‫
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 18:41
+3
-1
nanaz
nanaz


“زيباترين نامه به خدا”



واقعا خواندنيه
اگه نخوني از ذستت رفته
حالا خود داي

شـــــكــــرت خـــــــــــــدا جـــــونـــــــم
امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،

نگاهت مي كردم،

اميدوار بودم كه با من حرف بزني،

حتي براي چند كلمه،

نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي ات افتاد،

از من تشكر كني؛

اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي،

مشغول انتخاب لباسي كه ميخواستي بپوشي،

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي،

فكر مي كردم چند دقيقه اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي:"سلام"،

اما تو خيلي مشغول بودي.


يك بار مجبور شدي منتظر شوي و براي مدت يك ربع ساعت، كاري

 نداشتي جز آنكه روي يك صندلي بنشيني.

بعد ديدمت كه از جا پريدي،

اما تو به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از

آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظرت بودم،

با آن همه كارهاي مختلف گمان مي كنم كه اصلاً وقت نداشتي

با من حرف بزني.

متوجه شدم قبل از نهار هي دورو برت را نگاه مي كني؛

شايد چون خجالت مي كشيدي،

سرت را به سوي من خم نكردي!!!

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.


بعد از انجام دادن چند كار،

تلويزيون را روشن كردي،

نميدانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟

در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي را

جلوي آن مي گذراني.

در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نمي كني و فقط ازبرنامه هايش
 لذت مي بري.

باز هم صبورانه انتظار ترا كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه مي كردي،

شام خوردي و باز هم با من صحبتي نكردي!!!

موقع خواب،

فكر مي كنم خيلي خسته بودي،

بعد از آن كه به اعضاي خانواده ات شب بخير گفتي،

نمي دانم كه چرا به من شب به خير نگفتي؛

اما اشكالي ندارد،

آخر مگر صبح به من سلام كردي؟!

هنگامي كه به خواب رفتي،

صورتت را كه خستهء تكرارِ يكنواختي هاي روزمره بود

را عاشقانه لمس كردم.

چقدر مشتاقم كه به تو بگويم:

چطور مي تواني زندگي زيباتر و مفيدتر را تجربه كني...

احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آماده ام.

من صبورم،

بيش از آنچه تو فكرش را مي كني.

حتي دلم مي خواهد به تو ياد دهم كه چطور با ديگران صبور باشي.

من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم،

منتظر يك سر تكان دادن،

يك دعا،

يك فكر،

يا گوشه اي از قلبت كه بسوي من آيد.

خيلي سخت است كه مكالمه اي يكطرفه داشته باشي.

خوب،

من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به اميد آنكه شايد فردا كمي هم به من وقت بدهي!

آيا وقت داري كه اين نامه را براي ديگر عزيزانم بفرستي؟

اگر نه،

عيبي ندارد،

من مي فهمم و سعي مي كنم راه ديگري بيابم.

من هرگز دست نخواهم كشيد...

روز خوبي داشته باشي.


 

آخرین ویرایش توسط nanaz در [1392/07/4 - 13:33]
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 13:32
+7
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجت بگیریم

یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد

بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد هیچی دیگه الان حالت تهوع بهم دست داده <img src=" title=":|" />
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:38
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختر عمه م برگشته به مامانش میگه : مامان چرا بلوتوثت روشنه ؟

عمه م با اعتماد به نفس کامل میگه : خب اگه روشن نباشه که اس ام اس نمیاد ..

کل فک و فامیل تا نیم ساعت داشتن مثل ذرات معلق بال بال میزدن !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 18:39
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


اعتیاد ینی وقتی میرسم خونه اول کامپیوتر رو روشن میکنم که تا لباسامو عوض کنم سیستم بیاد بالا که وقتم گرفته نشه ...


دیدگاه  •   •   •  1392/06/31 - 21:48
+3
saman
saman
ﻣـﺎﻣـﺎﻥ؟
ﻟـﺤـﺎﻓـﻪ ﻣـﻦ ﺻـﻮﺭﺗـﯽ ﺑـﻮﺩ ...!
ﭼـﺮﺍ ﺭﻧـﮕـﺶ ﺳـﻔـﯿـﺪ ﺷـﺪﻩ؟
ﺑـﺎﻟـﺸـﺘـﻢ ﻣـﺜـﻞ ﭘـﻨـﺒـﻪ ﻧـﺮﻡ ﺑـﻮﺩ...!
ﭼـﺮﺍ ﺍلـاﻥ ﻣـﺜـﻞ ﺳﻨـﮓ ﺷـﺪﻩ؟
ﺑـﺎﺑـﺎ؟
ﭼـﺮﺍ لـاﻣـپـو ﺭﻭﺷﻦ ﻧـﮑـﺮﺩﯼ؟؟!!!
ﺗـﻮ ﮐـﻪ ﻣـﯿـﺪﻭﻧـسـﺘـﯽ ﺍﺯ ﺗـﺎﺭﯾـﮑـﯽ ﻣـﯿـﺘـﺮﺳـﻢ!
ﻣـﮕـﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑـﺎﺭﻭﻥ ﻣـﯿـﺎﺩ؟
ﻫـﻤـﻪ ﺟـﺎ ﺑـﻮ ﺧـﺎﮎ ﻣـﯿـﺪﻩ ﺁﺧـﻪ!
ﺁﺧـﺮه ﻫـﻔـﺘـﻪ ﻧـﯿـﺴـﺖ ﮐـﻪ ...!
ﭘـﺲ ﭼـﺮﺍ ﻣـﻨـﻮ ﺷـﺴـﺘـﻦ؟
ﻋـﺸـﻘـﻢ؟
ﺁﺭﻭﻡ ﺑـﺎﺵ ... ﭼـﺮﺍ ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣـﯿـﮑـﻨـﯽ؟ ﻭﻗـﺘـﯽ ﺯﻧـﺪﻩ ﺑـﻮﺩﻡ ﺍﺭﺯﺷـﻤـﻮ ﻓـﻬـﻤـﯿـﺪﯼ ﻣـﮕـﻪ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 23:41
+2
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 01:29
+7
-1
saman
saman

مرز جنون


کلماتم را 
در جوی سحر می‌شویم 
لحظه‌هایم را 
در روشنی باران‌ها 



تا برای تو شعری بسرایم، روشن 
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام 
سخنانم را 
در حضور باد 
این سالک دشت و هامون 
با تو بی‌پرده بگویم 
که تو را 
دوست می‌دارم تا مرز جنون 


(دکتر شفیعی کدکنی)

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 19:43
+3
saman
saman
دریا - صبور و سنگین –

می خواند و می نوشت :


« ....  من خواب نیستم !


خاموش اگر نشستم، مرداب نیستم


روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛


روشن شود که آتشم و آب نیستم! »

دیدگاه  •   •   •  1392/06/29 - 00:14
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ