میبینی فقط خودتی و خودت!
رفیق داری...
همدرد نداری!
خانواده داری...
حمایت نداری!
عشق داری...
تکیه گاه نداری!
مثل همیشه، همه چی داریو...
هیچی نداری...!
بوسه
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش
در میان بود به هنگام وداع گفتگویی به سکوت
و به نگاه دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای نگاه عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت،عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز می کرد،ولی راضی بود!
اولین بوسه ی جان پرور عشق لذت انگیزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراقبه یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه ی دوم که رسید،دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
فریدون [!]
خشاخش برگهای زرد صدای پاییز بود و آغاز بستن پنجره ها کوچه تنها می شد با سوتهای بی وقت عشق
و تدارکی ازلی در کار بود تا حادثه ی عشق در برخوردی ساده میان بادهای گیج پاییزی چشمان ما را تر کند