شهر من اینجا نیست ! اینجا... آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور ، رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکن ، تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار. عشق يعني يك تمنا، يك نياز، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز. عشق يعني چشم خيس مست او، زير باران دست تو در دست او