♥ نگار ♥
شماهم وقتی بچه بودین چسب آبکی میریختین کف دستتون فوت میکردین خشک که شد میکندین
یا فقط من از این کرما داشتم!!؟؟ :/
♥ نگار ♥
تا حالا دقت کردین مامانامون دو سال بهمون شیر دادن اما تا اخر عمر ازش به عنوان یه اهرم فشار برای کنترل ما با این جمله معروف که : شیرم رو حلالت نمیکنم استفاده میکنن؟!! تو خونه ما که بابامم میگه شیرم رو حلالتون نمیکنم!! میگیم شما دیگه چراااااا؟ میگه شیر مامانتون کم بود منم شیر خشک میخریدم!! اصن یه وضی هااااااا !!! اگه میدونستم اینطوری میشه اصن لب نمیزدم!!والااااااا!
♥ نگار ♥
شماهم وقتی بچه بودین چسب آبکی میریختین کف دستتون فوت میکردین خشک که شد میکندین
یا فقط من از این کرما داشتم!!؟؟ :/
♥ نگار ♥
اوقدر کی من سنه آغلیرام. نه باجین نه قارداشین آغلیب
قوریان آغاشلارآ آغلاسام اونی اشکیم لن بذر اییلرم نجه من سنه نظر اییلرم
ترجمه:آنقدر که من برایت گریه میکنم نه خواهر و نه برادرت گریه کرده است...
اگر به پای درختان خشک گریه کنم انها را با اشکم می رویانم...ببین که من به تو چگونه توجه میکنم...
♥ نگار ♥
یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت... گلی شد. و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد... بعدها هر چه شستمش پاک نشد؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: "این لباس چِرک مرده شده!" گفت: "بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!" چرک مُرده شد... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید! حواست که نباشد لکه می شود؛ لکه اش می کنند! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد...!
.
.
داستان کوتاه: شلوار سفید
احمد شاملو
میخوام
1394/12/9 - 22:51