یافتن پست: #از

payam65
payam65
آنگه که مرا می زده بر خاک سپارید

زیر کفنم خمره ای از باده گذار ید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از شاخه انگور بکارید



آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی



جز ساغر پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه میخانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از ـ تش دوزخ نهراسم نهراسم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:07
+1
چشم انداز..
چشم انداز..
درد رو از هر طرف که بخونی همون درده. ولی درمان رو که برعکس کنی میشه نامرد ...

حواست باشه برای هردردی به هر درمانی رو نیاری...
2 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 16:47
+4
jamal
jamal
چند تا از بچه های مکانیک دانشگاه آزاد تهران شرق یه سایت درست کردن که کتاب و مقاله و فیلم و برنامه آموزشی توشه . یه سر بهش بزنین .به بقیه دوستان هم معرفی کنین.مرسی [لینک]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 13:06
فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:14]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 11:24
+5
payam65
payam65
من و تــــــــو برای رسیدن به هم، هیچ چیز کم نداریم ،به غیر از یک معجزه ...!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:59
+1
sina
sina
.
3 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:56
+4
payam65
payam65
بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني

چون آينه سرگردان در قاب پريشاني

زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست

محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني

تبعيدي تقديـرم بيزارم از ايــن دنيا

بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني

باران غم است و من اشك است و من و دامن

دستان تو چتر من در اين شب باراني

امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت

آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني

يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است

تقديم به چشمانت در مصرع پاياني
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:48
+2
payam65
payam65
اگه مي‌دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه مي‌دونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه مي‌دونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرنده‌ها چه غمگين ميشه اگه مي‌دونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نمي‌گفتي : خداحافظ
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:28
+2
payam65
payam65
هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:24
+1
payam65
payam65
دوباره تکرار داستان همیشگی
...!!!نبود تو و انتظار من
!!!امروز را هم دوباره دنبالت می گردم...مثل همه... روزهای نبودت
...!امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم
!!!شاید برگی را از قلم انداخته باشم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 02:16
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ