payam65
در خواب ناز بودم شبی
دیدیم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
payam65
اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد
اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود
اگر دبیر دینی بودم می دانستم که بعد از خدا تو را می پرستم
اگر دبیر جغرافی بودم می دانستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش گرم تو است و اگر دبیر
زبان بودم
با زبان بی زبانی می گفتم
عاشقتم
nahid
بهترين چيز نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
payam65
دوستت ندارم به اندازه ی اقیانوس، . چون یه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازی خورشید، . چون غروب میکنه . دوستت دارم . به اندازی روت که هیچوقت کم نمیشه
payam65
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست ... اما حیف این تازه اول یک زندگیست
زندگی چیزیست شبیه یک حباب ... عشق آبادیه زیبایی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!
یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگی
اگه یک روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه ای که اون کنارت نباشه و به خاطر بیار اگه چشم
nahid
و من تو را مرور مي كنم تا خاموشيمان نشاني از فراموشيمان نباشد." روزگارت شاد"
babak
کودکی را پرسیدند عشق یعنی چه ؟ گفت بازی نوجوانی را پرسیدند عشق یعنی چه ؟ گفت رفیق بازی جوانی را پرسیدند عشق یعنی چه ؟ گفت پول پیری را پرسیدند عشق یعنی چه ؟ گفت عمر عاشقی را پرسیدند عشق یعنی چه ؟
چیزی نگفت گریست و رفت
farshad
چون هوا گرديد آمد چند باد
قاصدک خنديد چون شد آزاد
او گذر ميکرد در آسودگي و در فراغ
پر زباد و پر تکبر بي خراج
بي خيال و بي تفاوت شد همي
بست راه دل به روي هر غمي
رفت و رفتش او که تا رويي رسيد
بي خبراحوال تا کويي رسيد
قصد آنجا راه خود را کج بکرد
اولش نه آمد اما لج بکرد
طفلکي هم قاصدک را تا بديد
خنده اي کرد و بشد رويش سپيد
قصد بازي کرد با او شد روان
خون به رگ هاي ظريفش شد روان
تا که آمد او بگيرد بربجست
اين دل معصوم کودک را شکست
اين چنين از شادي کودک دريغ
شد به درياي تکبر او غريق
اين غرور و کبر بر وي شد خطر
بود از آينده اش هم بي خبر
باد بند و بر گمان افسون بشد
کين سبب شد تا تلاش افزون بشد
حوض آبي رو به رويش شد پديد
قاصدک ترسيد تا آن را بدبد
حوض آبش را شبيه بحر بود
چون که گويي روزگارش قهر بود
او درون آب و چندي بعد مرد
آن همه ناز و تکبر شد که خرد