یافتن پست: #اه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:52
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
ببين دخترخانوم
تو هرچقدرهم توزندگيت مغرورباشي
به يه نفر احتياج داري
يكي كه متوجه شه دستت روموقع آشپزي بريدي ونگران نگاهت كنه
يكي كه اجازه پوشيدن يه سري لباس هاروبهت نده
يكي كه رفتن به يه سري جاهاروقدغن كنه
ببين آقاپسر
يه قانوني هست كه ميگه:
توهرچقدرهم كه قوي باشي به يه نفراحتياج داري
يكي كه وقتي ازخستگي باجوراب خوابت ميبره اوناروازپات دربياره
يكي كه تومهموني برات ميوه پوست بگيره
يكي كه بهانه ي ازخواب بيدارشدنت باشه
پس خواهشا بهم احترام بذاريد
به قول شازده كوچولو:شايدروزي دلت اهلي يه نفرشد
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:51
+5
alireza
alireza
خودت باش خوششان هم نیامد  نیامد اینجا که کارگاه مجسمه سازی نیست/
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:28
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

روایت داریم

.

..

.



.

.

.

.

.

.

.



.

.

.



.

.

.

.



.

.

.

.

.

.

. داریم

.

.

.

.

.



.

.

.



.

.

.

شما هم داری؟



.

.

.

.

.

.



..

.



.

.



.

.

.

.

.

.

.

.

ماهم داریم عمرو میگم داریم پا نمیشده هه هه هه هه بیمزه و دیوونه هم خودتی

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:27
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
"با دانش گرامری خود کامل کنید"

مزخرف ترین سوالی که تو همه ی امتحانات زبان از اول راهنمایی تا چهارم دبیرستان خودنمایی میکنه!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین



سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم







وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن :|



اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه.







بهش گفتم خنده داره من فکر کردم آدمه.



یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگه است :|







کلا دیگه سرمو انداختم پایین زدم به چاک :))

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:56
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

جای من خالیست

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟...

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟....

می شود برگشت...

می شود برگشت و د ر خود جست وجویی داشت

در کجای کودک ده ساله در دلواپسی گم شد

در کجا دست من و سیمان گره خورده اند

می شود برگشت...

تا دبستان راه کوتاهیست

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید

در کتابی می شود روئیدن را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دفتر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست

می شود برگشت...

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن



می شود در سردی سر شاخه های باغ جشن رویش بیافروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:00
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

سیـگـاری که نـبـاشـی



مجـبـوری آه بـکـشـی



دود نـدارد



امـا تا دلـت بـخـواهـد درد دارد



تو رفـتـه ای و مــــن



بـسـتـه بــسـتـه درد مـی کـشـم....!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 18:50
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ