یافتن پست: #بد

saqar
saqar
در CARLO
ما خیلی خوش شانسیم!!!!
دو رقم آخر سال تولدتو با سنت جمع کن... میشه ۹۲... یعنی سالی که ما توش هستیم...
این اتفاق هر ۸۲۳سال یکبار می افته ها.... قدر بدونید...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:19
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ایرانسل عزیز :
یا به پدربزرگ و مادربزرگ های ما، اس ام اس نده
یا اگه میدی لطف کن خودت براشون توضیح بده!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 18:49
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
برادر زاده ام شیش سالشه یه حلزون پیدا کرده آورده خونه هرجا حلزون میره این پشت سرش میره صورتشو میماله به کف زمین. میگم چرا اینکارو میکنی عسیسسسسسسسسمممم؟ . میگه چون حلزون موقع حرکت ترشحاتی از خود به جا میزارن که حاوی کلاژن و الاستینه که باعث میشه چین و چروک صورت از بین بره وصورتی شاداب و به ما هدیه بده و دیگه باید با چین و چروکا خدافظی کرد :| :| :| :| :| :|:| :|:|:| :|:|:|:| :|:|:|:|:| :| اونوقت من 6 سالم بود صورتمو میگرفتم جلوی پنکه می گفتم آآآآآآآآآآاااااااااا:))))
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 18:37
+2
saman
saman
در CARLO
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟جايي كه ميري مردمي داره كه مي شك[!] نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري، قلب ميزارم كه جا بدي، اشك ميدم كه همراهيت كنه، ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 16:12
+4
saman
saman
در CARLO
ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار...ميدونم ميتوني بريو باكس ديگه‌اي دوست شي اما نشو...ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...ميدونم ميتوني نابودم كني اما نكن...ميدونم ميتوني واسم اف نزاري ولي بزار
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 15:04
+2
saman
saman
در CARLO
خسته از عشق بازی با واژه ها
یک دل سیر لال می شوم

و تنها خیره می مانم

به لبهایت .

و انتظار

که نام من چرا جاری نمی شود .

از من چه انتظاری داری ؟

از بس برایت مرده ام ،

از بس کلمات را قربانی کرده ام ،

بوی تعفن گرفته دستانم .

لال شده ام و لال می مانم .

برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو

گُر نگیرند .

و من خسته ام .

از تو

و دنیای تو .

دیوانه شده ام

از بس به تو فکر کرده ام .

دیوانه شده اند

کلمات ، واژه ها

از بس نام تو را تکرار کرده اند .

و من

سخت تلاش می کنم

که تا ابد لال بمانم .

برای اینکه دیگر ٬هرگز نگویم

دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:09
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ساده بگو مهربانم، هراسی از شکستن نیست
من روز اول عهد خود را با دلم بستم
حتی اگر داسی شوی بر ساقه ی جانم
من تا ابد مست نگاه سبز تو هستم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:46
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
روزگاریسـت همه عــرض بدن می خواهنـــد
همه از دوست فقـــط چشـم و دهـن مــی خواهنــد
دیــو هستنـد ولـی مثـل پری می پوشنــد
گرگ هایــی که لبـاس پــدری می پوشنــد
آنچــه دیدنــد به مقیــاس نظــر مــی سنجنــد
عشـق ها را همــه با دور کمــر می سنجنــد
خب طبـیـعـیـسـت که یـک روزه به پـایـان برسـد
عشـق هایـی که سر پیــچ خیـابان برســـد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:40
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ممکن است دروغ 1 سال بدود ولی راستی در یک 1 از او جلو خواهد زد : مثل آفریقایی .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:37
+4
saman
saman
در CARLO
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:34
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ