یافتن پست: #تو

payam65
payam65
شریعتی میگوید:زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:24
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
چگونه می شود از خدا گرفت


چیزی را که نمی دهد ؟!!


می گویند قسمت نیست ، حکمت است...


من قسمت و حکمت نمی فهمم


تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:10
+2
payam65
payam65
وچنان عشقی به دریا داشتم

که با اولین نگاهم به تو

غرق شده خودم را غریبانه دیدم

اما تو...تو که بودی؟

سایه؟یا یک رویای نا پایدار

که دریا را دوست داشتی

فقط به یک نگاه و یک خاطره

من بدون نجات غریق

بی پروا خودم را به آب زدم

که شاید عشق را به تو بیاموزم

تو عشق را نیاموختی!

ومن غرق شدم

و تو ماندی و خاطره شناگری

که عاشق دریا بود

اما شنا نمی دانست
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:07
payam65
payam65
هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 18:00
*elnaz* *
*elnaz* *
فقط با دوست می توان قهر کرد غریبه ناز ما را نمی کشد.
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:57
+2
zahra
zahra
ای قطار ، راهت را بگیر و برو ! دیگر نه کوه توان ریزش دارد و نه ریزعلی پیراهن اضافه ، دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست .
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:40 توسط Mobile
+5
payam65
payam65
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

***

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هرزمان بادگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما اری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

***

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

***

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچکس سنگین
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:30
payam65
payam65
خواستم فراموشت کنم دلم نیومد خواستم تو غصه دار نشی سرم اومد...................
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 17:02
+1
jamal
jamal
چند تا از بچه های مکانیک دانشگاه آزاد تهران شرق یه سایت درست کردن که کتاب و مقاله و فیلم و برنامه آموزشی توشه . یه سر بهش بزنین .به بقیه دوستان هم معرفی کنین.مرسی [لینک]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 13:06
فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:14]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 11:24
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ