Ali
وقتی به دنیا آمدم پدرم 30 سالش بود یعنی 30 برابر سن من وقتی 2 سالم شد پدرم32 ساله بود یعنی16 برابر من وقتی 3 سالم شد پدرم 33 ساله بود یعنی11 برابر سن من وقتی 5 سالم شد پدرم 35 ساله بود یعنی 7 برابر سن من وقتی 10سالم شد پدرم 40 ساله بود یعنی4 بابر سن من وقتی 15 سالم شد پدرم 45ساله بود یعنی 3 برابر سن من بی خیال دیگه ادامه نمیدم میترسم از پدرم بزرگتر شوم.
mitra
میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
در ساحل کنار دریا ایستاده ای , هوای سرد , صدای موج
انتظار انتظار انتظار
به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند , نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است
تنهایی یعنی
سحر
ترجیح میدهم دُور دُور کنم و به درس خواندن فکر کنم تا اینکه در حال درس خواندن باشم و به دُور دُور فکر کنم.
(یکی از فامیل های دور دکتر شریعتی)
mitra
همیشه در سختی ها به خودم میگفتم : " این نیز بگذرد .."
هنوز هم میگویم ...
اما حال میدانم آنچه میگذرد عمرِ من است ، نه سختی ها !...
سحر
با کسی نباش که از بی کسی اش مینالد
با کسی باش که در جمعِ کسان تو را میخواهد . . .
از خدا صدا نمی رسد!
ای ستاره، ای ستارۀ غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
بگذریم ازین ترانه های درد،
بگذریم از این فسانه های تلخ،
بگذر از من ای ستاره شب گذشت،
قصۀ سیاه مردم زمین،
بسته راه خواب ناز تو.
می گریزد از فغان سردِ من
گوشِ از ترانه بی نیاز تو!
ای که دست من به دامنت نمی رسد؛
اشک من به دامن تو می چکد!
با نسیم دلکش سحر،
چشم خستۀ تو بسته می شود
بی تو، در حصار این شب سیاه،
عقده های گریۀ شبانه ام،
در گلو شکسته می شود
(فریدون [!])
از خدا صدا نمی رسد!
ای ستاره، باورت نمی شود
در میان باغ بی ترانۀ زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است.
لاله های سرخ دوستی فسرده است.
غنچه های نورس امید،
لب به خنده وا نکرده مرده است.
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است!
ای ستاره، باورت نمی شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است.
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهرۀ زمین پریده است!
آن شقایق شفق، که می شکفت
عصر ها میان موج نور،
دامن از زمین کشیده است.
سرخی و کبودی افق،
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتشِ به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر،
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است.
ای ستاره، ای ستارۀ غریب!
از بشر مگوی و از زمین مپرس.
زیر نعرۀ گلوله های آتشین،
از صفای گونه های آتشین مپرس.
زیر سیلی شکنجه های دردناک،
از زوال چهره های نازنین مپرس.
پیشِ چشم کودکان بی پناه،
از نگاه مادران شرمگین مپرس.
در جهنمی که از جهان جداست،
در جهنمی که پیش دیدۀ خداست!
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس.
(فریدون [!])
ادامه دارد ...
سحر
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد