یافتن پست: #دست

مهسا
مهسا
یاد گرفتم دستانم این بار که یخ کرد.....دیگر دستانت را نگیرم....آستینهایم از تو با ارزشتر و ماندنی ترند.......
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:28
+10
مهسا
مهسا
من یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم وقتی اشک می ریزم ... منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم من یاد گرفته ام که اگر زمین می خورم خودم برخیــــــــــزم من یاد گرفته ام راهی را بسازم به صداقت من یاد گرفته ام که همه رهگذرنــــــــد همـــــــــــه.....
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:24
+8
reza
reza
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم...؟
من چیزهای با ارزشی دارم ....!
حنجره ای برای بغض ...
چشمانی برای گریه...
لبهایی برای سکوت...
ریه هایی برای سیگار...
دستهایی برای خالی ماندن...
پاهایی برای نرفتن....
شبهایی بی ستاره....
پنجره ای به سوی کوچه بن بست...
و وجودی بی پاسخ.....
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:14
+3
reza
reza
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:03
+3
reza
reza
دختری پشت اسکناس 1000تومانی نوشته بود:
پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست یک شب مرا به دست صاحب خانه مان سپرد!
خدایاچقدر میگیری؟
که بگذاری شب اول قبر.قبل از این که تو از من سوال کنی،من از تو بپرسم!
چرا..........؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 23:00
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
به سلامتی کسانی که جسارت عاشقانه از دست دادن رو دارند

نه حقارتِ به هر قیمت نگه داشتن رو…….
آخرین ویرایش توسط sin_sin در [1391/01/11 - 23:07]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:56
+5
reza
reza
گرمي دست هايت چيست كه دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني كه تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي كه فرياد ميزند دوستت دارم؟ دوست ندارم كه بگويم دوستت دارم. دوست دارم كه بداني دوستت دارم!
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:44
+3
reza
reza
میشـه دل به هرکس داد

نمیشـه از نفس افتاد

پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید ، فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند

گلـوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق ، بذار دست صدا رو شه

نمیشه دل به هر کس داد

نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفت و راهی شد ، رسید اما به یک بن بست

چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره

نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:40
+2
reza
reza
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:33
+3
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
ميان ابرها سير مي‌كنم

هر كدام را به شكلي مي‌بينم

كه دوست دارم

مي‌گردم و دلخواهم را پيدا مي‌كنم

ميان آدم‌ها اما

كاري از دست من ساخته نيست

خودشان شكل عوض مي‌كنند

بـراي اتـفـاق هـايي كه نـمي افـتـد ...
بـراي دستـي كـه نـگـرفـتم
بـراي اشكـي كـه پـاك نـكـردم
بـراي بـوسـه اي كـه نـبــود
بـراي دوسـتـت دارمـي كـه مـرده بـه دنـيـا آمــد
بــراي مـن كـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش ...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/11 - 22:29
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ