یافتن پست: #دست

رضا
رضا
با یورش سردی زمستان روی دوشم انداخته ای شال ابریشمی خاطراتت را لا اقل دستانت را هم بده برای گرمی این دستان تنها...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 11:56
+2
رضا
رضا
وداع مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم ، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل .......... فروغ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 10:59
+4
مهسا
مهسا
پسره به مربی بدنسازیشون میگه: از کدوم دستگاه بیشتر استفاده کنم که هیکلم دختر کش بشه؟؟؟ مربی میگه: دستگاه خودپرداز کنار بانک !{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 00:57
+5
mina_z
mina_z
تصویر میز و اتاق کار آشفته اینشتین در سال ۱۹۵۵ که توسط رالف مورس گرفته شد، بسیار معروف است و از سوی دیگر برای شماری از ما‌ها دست‌آویزی برای گریز از مرتب کردن اتاق‌هایمان است!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:53
+10
-1
gamer
gamer
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) قلب دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..او
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:52
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:32
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
لیوان چای دستمه همکارم میگه چاییه؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ کوکا رو با فانتا قاطی کردم این رنگی شده. میخوری؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:29
مهسا
مهسا
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم من هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماند، و تو هر روز تلاش می کنی که فراموش کنی،.. چه بلاتکلیفند خاطراتمان!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:17
+5
امیرحسین
امیرحسین
اون شبی با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم . . . . . . . . . .خیـــــــلی پستی همین.....
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:27
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
حلقه دست دوستم دیدم گفتم حلقه ازدواجته؟ گفت پـَـــ نــه پـَـــ حلقه بندگیمه سایزش واسه دور گردنم کوچیم بود انداختم تو انگشتم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:42
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ