خودتون ببینید اسمم چیه؟
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار،هواپیما،کشتی;تا یک لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان،ملوان،لوکوموتیوران;
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...
گم شدم توی شبی که خودمم،شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی،آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره
لک زده دلم واسه یه هم زبون،شیشه دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه،آی خدا دلم برات تنگ شده
چه اندازه خدا نزدیک است! و به قول سهراب:
پای آن شب بوهاست
نفس گرم خدارا هر روز
پشت پرچین دعا میشنویم...
چه دقیق آمده ایم
خانه دوست همین جاست
همین نزدیکی است...
به گمانم پشت دیوار نگاه من و توست
بخدا هیچ دلی تنها نیست...