یافتن پست: #راه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو را درک نکردم

میدانم

اخر زبان برنامه ریزی تو

نامکشوف است

اگر بگویم برو میروی

بگویم نرو باز هم میروی

حتی اگر دستت راهم بگیرم

باز هم میروی

نمیتوانم با هیچ ابزاری

تو را نگه دارم

بس که تو

تو دل برویی عزیزم

(فقط برای تو

یک کتیبه اختصاصی)

A.S

1392/08/08

ساعت21.17
دیدگاه  •   •   •  1392/09/19 - 17:47
+1
mohsen
mohsen
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ 7 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻋﺼﺐ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؟؟؟؟ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺭﻭﻱ ﺗﻚ ﺗﻚ ﺍﯾﻦ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﻧﺪ
دیدگاه  •   •   •  1392/09/19 - 17:30 توسط Mobile
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/18 - 14:52
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


دخترا مثل کفترند گرفتنشون راهته نگه داشتنشون سخته برای اینکه بتونی یه دختر و نگه داری باید کفتر بازی بلد باشی نه دختر بازی !!!


دیدگاه  •   •   •  1392/09/18 - 11:49
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

اعتراف میکنم پسرا فرشته اند



.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ما دختراهم آدمیم

پسرا ; سجده رو نمی‌بینم چرا !؟؟

زود باشید ، سرییییییع!!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 21:46
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 21:09
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
"با دانش گرامری خود کامل کنید"

مزخرف ترین سوالی که تو همه ی امتحانات زبان از اول راهنمایی تا چهارم دبیرستان خودنمایی میکنه!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 20:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین



سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم







وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن :|



اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه.







بهش گفتم خنده داره من فکر کردم آدمه.



یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگه است :|







کلا دیگه سرمو انداختم پایین زدم به چاک :))

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:56
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

جای من خالیست

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟...

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟....

می شود برگشت...

می شود برگشت و د ر خود جست وجویی داشت

در کجای کودک ده ساله در دلواپسی گم شد

در کجا دست من و سیمان گره خورده اند

می شود برگشت...

تا دبستان راه کوتاهیست

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید

در کتابی می شود روئیدن را تماشا کرد

من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دفتر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

جای من در زندگی خالیست

می شود برگشت...

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن



می شود در سردی سر شاخه های باغ جشن رویش بیافروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم...

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 19:00
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تو تاکسی نشستم یه چند دقیقه بعد از اینکه راه افتاد حدودا" داشت با 80 تا میرفت،

دیدم درو خوب نبستم ، درو باز کردم دوباره بستم...



راننده که یه پیرمرد عینکی بود آروم برگشت عقب رو نگاه کرد و با یه لحن باحالی گفت :

کسی پیاده شد؟؟!!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/17 - 15:26
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ