این روزها که جرات دیوانگی کم است ،
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار ... بگذریم !
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است !
این روزها که جرات دیوانگی کم است ،
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار ... بگذریم !
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است !
میان دیدن وندیدن،رفتن ونرفتن،چیدن ونچیدن و بودن ونبودن تردید نباید کرد
دیدن افق های روشن رفتن به میهمانی گنجشک ها
چیدن شکوفه ها وبهار نارنج ها همه بهانه برای بودن است
وماندن بدون تردید گنجشک ها فردا وفردا ها قصه ها وحرف ها برای ما دارند
پنجره را بگشا به دریا وبه خورشید بنگر دعای سبزم ارزانی نگاهت باد
دارم دق میکنم چه جور فراموشت کنم من اخه چه جور میشه،
که ترک اغوشت کنم من تو احساسمو بستی،
به همه حیله و نیرنگ مگه چی کم گذاشتم،
به جز محبت و دل تنگ همه احساس من به پای حیله هات حروم شد همه جونم و عمرم،
به پات نا تموم شد می خواستم تو رو تو اوج اسمونها ببرم
من اخه چه جور دلت امد جداشی از، عشق و دل من اره عشق و دل من
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده
تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه
ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛ خورده شدند
آنها که لال مانده اند؛ می شکنند
دندانساز راست می گفت: پسته لال؛ سکوت دندان شکن است!
فقط مرغهای دریاییاند که از توفان نمیهراسند،
حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم میکنند
و جایی برای نشستن پیدا نمیکنند، آن قدر بال میزنند که توفان فرو نشیند
و زمینی برای نشستن بیابند یا در همان اوج جان میدهند،
آن که در میان امواج میافتد مرغ دریایی نیست...
مرغ دریایی در اوج میمیرد...
آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن میکند تا سقوط را نبیند...!
ای که خود سایه بالای سرم میباشی
مایه برکت چشمان ترم میباشی
کمکم کن که دوباره به تو محتاج شدم
باز در معرکه چشم تو تاراج شدم
چند وقت است مرا عاشق خود ساخته ای
آتش عشق به این غمکده انداخته ای
چند سالست که از چشم تو محروم شدم
باز قربانی این سنت مرسوم شدم
من به چشمان اهوراییت ایمان دارم
با که گویم که ترا دوست تر از جان دارم
همه دار و ندارم همه چیزم هستی
و بقول دل غمدیده عزیزم هستی
شیوه چشم تو آموخت که عاشق باشم
پای چشمان نجیب تو شقایق باشم
هزار و یک به توان تو عاشقت شده ام نه مست چشم سیاه تو ،
عاشقت شده ام کمی شمایل تو قسمتی هوای خدا بنام پاک خدای تو!
عاشقت شده ام میان پیچ و خم شب ، تنیده ام به تنت و ایستاده به پای تو ،
عاشقت شده ام هوای تشنگی ام از دعای باران است میان شرجی نای تو ،
عاشقت شده ام صدای پای زمین نبض توست می شنوم رسیده ای و کنار تو،
عاشقت شده ام و شعر لکنت مردیست از تبار سکوت پر از نگفته برای تو ،
عاشقت شده ام