در من آویخت چه آتشها،
چه آتشها برانگیخت فرو خواندم به گوشش
قصهی خویش چو باران بهاری اشک میریخت.
بگو با چشمهای منتظر به در که می آیی
تو از پشت هزاران لحظه های رفته تا امروز بگو با من
بگو ای اشک همیشه چشمانم که می آیی
دوباره مرهمی با رستمهای مهربان خود
نهی بر زخمهای سینه ام ، این سینۀپرسوز بگو با من
تو ای تنها نیاز دستهای خالی و سردم
بخوان از انتهای طاقت و صبرم که من دیگر تو را در امتداد انزوای خویش گم کردم بگو با من که می آیی
بگو با من که می آیی ، بگو
محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست.
وقتی شبانگاه به درون سرچشمه های آب غوطه ور میگردد دهکده ام در میان فام هایی گنگ ناپدید میشود. از دور دست ها بخاطر میآورم غور غور قورباغه ها را نور ماه را، گریه های غمناک جیرجیرک را. زمین ها ناقوس های کلیسای وسپر را میبلعند اما من از صدای آن ناقوس ها مرده ام. ای غریبه، از بازگشت محبت آمیزم از کوهستان ها نترس من روح ِ عشق هستم از سواحل دریاهای دور دست به خانه بازگشته ام.
ز خاک آفریدت خداوندِ پاک . پس ای بنده! افتادگی کن چو خاک حریص و جهانسوز و سرکش مباش . ز خاک آفریدنت ، آتش مباش چو گردن کشید آتش ِ هولناک . به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود ، این کمی . از آن ، دیو کردند ، از این ، آدمی.