در تمام ساقه ی احساس من باز می پیچد نگاه روشنی خوب می فهمم که میخواهد مرا باز می گوید تو دنیای منی کاش می شد تا که می گفتم به او دختر رویا و شعرش نیستم من اسیر غربتی دیرینه ام کاش میشد تا بگویم کیستم!؟ این وسط او عشق میخواهد ز من من که سنگی سرد و تیپاخورده ام یک نشان از زندگی در من که نیست سالها پیش از تولد مرده ام....
کسی که روی تو دیدست حال من داند---- که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست---- که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد---- دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند اگر به دست کند باغبان چنین سروی---- چه جای چشمه که بر چشم هات بنشاند چه روزها به شب آورد جان منتظرم---- به بوی آن که شبی با تو روز گرداند به چند حیله شبی در فراق روز کنم---- وگر نبینمت آن روز هم به شب ماند جفا و سلطمت می رسد ولی مپسند---- کهگر سوار براند پیاده درماند به دست رحمتم از خاک آستان بردار---- که گر بیفکنم ﮐس به هیچ نستاند چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را---- حدیث دوست بگویش که جان برافشاند پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد---- نه هر که گوش کند معنی سخن داند
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت ...قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت