یافتن پست: #را

فکل مکل
فکل مکل
هــــر کـــي عـــاشـــق ميـــشه ميــــگه :مـــیمـيرم بـــرات؛ چـــرا نمــيگه مـــي مــــونـــم بـــاهـــات ؟!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 21:38
+8
رضا
رضا
گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند ... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند ... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم ... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 21:20
+3
رضا
رضا
فکر نکن که توی دنیا تو تنهایی , بلکه فکر کن توی دنیا یه تنها هست که تو براش یه دنیایی...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 21:11
+2
omid
omid
تركه ميره جلوي آينه و چشماشو مي بنده. ميگن چرا اينكارو مي كني؟ ميگه: آخه مي خوام ببينم وقتي مي خوابم چه ريختي ميشم!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 21:10
+3
-1
رضا
رضا
اين چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود ارام شكستن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 20:58
+2
رضا
رضا
می شود برگشت ، تا دبستان راه کوتاهیست می شود از ردّ باران رفت می شود با سادگی آمیخت می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد می شود کیفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد من بهار دیگری را دوست می دارم جای من خالیست جای من در میز سوم کنار پنجره خالیست جای من در درس نقّاشی ، جای من در جمع کوکب ها ، جای من در چشم های دختر خورشید ، جای من در لحظه های ناب ، جای من در نمره های بیست جای من در زندگی خالیست ... می شود برگشت ، اشتیاق چشم هایم را تماشا کن می شود در سردی سر شاخه های باغ جشن رویش را بیفروزیم دوستی را می شود پرسید چشم ها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست ، مهربانی را بیاموزیم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:42
+2
sasan pool
sasan pool
وعـده ی پــوچ

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در ح
Small Skyblue: را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ..
Small Skyblue: *********************************************************
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:38
+4
ronak
ronak
در Romantic
پروردگارا ، آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:26
+4
Masiha
Masiha
تصویر جالب از خیابان ولیعصر تهران [لینک]
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:17
+2
ronak
ronak
در Romantic
آقا اجازه؟مطلب امروز ما خداست... توضیح میدهید که جای خدا کجاست؟ قرآن نوشته که او همه جا هست و مادرم... اصرار میکند قبله کمی سمت راست...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 19:11
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ