محمد حسن کاظمی
از فتحِ دوزخ آمدم، با گردبادی زین شده
با یک بغل رازِ مَگو، از گربهیی نفرین شده
خسته از انکارِ چراغ، از سُجده کردن بر سَراب
تاریکِ تاریکم ! تو بَر این شامِ بیروزن بتاب
با یک بغل رازِ مَگو، از گربهیی نفرین شده
خسته از انکارِ چراغ، از سُجده کردن بر سَراب
تاریکِ تاریکم ! تو بَر این شامِ بیروزن بتاب










