یافتن پست: #رو

عسل ایرانی
عسل ایرانی
این روزها همه به من دلـتــنــگــی هدیه می دهند لطفا آتش بس اعلام کنید! به خدا تمام شد دلـــــــــم !...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 20:20
+2
-1
عسل ایرانی
عسل ایرانی
تنهایی یعنی . . . دلت از نبود کسی گرفته ولی برای این که خودتو اروم کنی بگی به خاطره غروب جمعه هستش.....!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 20:16
+2
-1
zahra
zahra
یارو ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش شليك ميكنه، نيم ساعت بعد ميميره! از همه دنيا دانشمندا جمع مي‌شن كه ببينيد قضيه اين چي بوده، ‌بعد از دوسال تحقيق مي‌فهمند كه تيره تو اين مدت داشته دنبال مغزيارو ميگشته!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 20:11
+2
mina_z
mina_z
تركه داشته از تو جزيره آدم‌خورا رد ميشده،‌ يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره جفت مي‌كنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم!‌ يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بندة من، بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. تركه خوشحال ميشه،‌ سنگ رو ميكوبه تو كلة ‌رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابه‌جا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع مي‌كنن دويدن طرف تركه! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بندة من، حالا ديگه بدبخت شدي!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 20:09
+4
gamer
gamer
اگر میتونستید یه دونه از اینها رو به فرزند خوندگی قبول میکردین اون کدوم بود دختره یا پسره
5 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 19:55
+5
رضا
رضا
اگــر گاهی سرراهم شـــــوی ای عشوه گر پيدا رقيب ناجـوان هم ميشــــــــود از پشت سر پيدا کجا در محفل نازت مـــن بی پا و ســـــر گنجم به دور خـوان وصلت می شود صد معتبر پيدا نفس در ســينه ام ازسوز عشقت در گداز آمد همی ترسم که گر آهی کشــــم گردد شرر پيدا زسـودای نکورويان نديدم انتـــــــــــفاع اصلا ً بجــز از داغ ناســوری که کردم در جگـر پيدا عــزيزان گرجميلی گم شـوداز کوچه وبازار بکـــوی خـــــوبرويان می کنيدش پشت در پيدا
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 19:24
+3
ebrahim
ebrahim
واسه پسرعمه‌ی بزرگم رفتیم خواستگاری دختره با یه تیریپ بسیار فجیعی که اصلا در خاندان ما رسم نبود خیلی انتحاری در همون ابتدا اومد زارت نشست پیش پسرعمه‌م، بابام آروم بهم گفت اینا با هم دوست بودن؟ من گفتم نه ، این حرفا چیه! بعد از چند دقیقه یهو پسر عمه من کله رو انداخت پایین رفت از سالن بیرون، وقتی برگشت پدر دختره گفت کجا رفته بودی رضا جان؟ اینم گفت رفتم دستشویی دستام رو بشورم، یهو بابای من گفت مگه بلد بودی دستشویی کجاست؟!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 19:07
+4
ebrahim
ebrahim
داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد نگاش کرد و زد زیر خنده!گفت: میدونی این چیه؟اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت.حیف واقعا!خاک توو سرت
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 19:07
+5
مهسا
مهسا
دیدی غزلی سرود؟عاشق شده بود ...انگار خودش نبود ...افتاد،شکست،زیر باران پوسید ...آدم که نکشته بود ...عاشق شده بود ... ..
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 18:49
+3
mina_z
mina_z
اگه عادت کنی وقتی دستشویی میری درو قفل کنی حتی وقتی تنهایی ناخوداگاه درو قفل می کنی! اینه درد عادت کردن مواظب باش به بعضی ها عادت نکنی !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 18:45
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ