یافتن پست: #زمین

محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

تو ایستگاه اتوبوس بودم کنار یه دختره..


بهش گفتم ببخشید....


گفت: درد ببخشید، زهر مار ببخشید



آدم نباید ازدست شما پسرا آرامش داشته باشه


منم هیچی نگفتم وقتی بلند شد بره با مغز اومد تو زمین


خدا شاهده میخواستم بگم بند کفشت بازه


دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 21:35
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 12:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 22:43
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 13:17
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/23 - 22:29
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ماشینمو دزدیدن
اومدم تو کوچه دارم میزنم تو سرم آآآآآآی ماشینمو بردن
دختره همسایه اومده میگه اصلا نگران نباش عزیزم ، من پلاکشو برداشتم!!!!
شما رو به تهدیگ سیب زمینی قسم بیاین یه پولی بذاریم اینو واسه ادامه تحصیل بفرستیم اکسفورد
هوش و ذکاوتش حیف و میل نشه!!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:53
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 14:38
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 14:26
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم
اندکی پیشتر اَی ...
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!
زیر چشمی به خدا می نگریست !!
محو لبخند غم آلود خدا
دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم: ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
بغض آدم ترکید، ... گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ...
من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه
به اندازه عرش ... نه ... نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من
دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !!!
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:19
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 17:11
+3
صفحات: 6 7 8 9 10 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ