چه زیبا خالقی دارم..
چه بخشنده خدای عاشقی دارم..
که میخواند مرا با آنکه میداندگنه کارم..
اگر رخ بربتابانم,دوباره مینشیندبر سرراهم..
دلم رامی رباید با طنین گرم وزیبایش
که در قاموس پاک کبریایی,قهر,نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است,می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم
خدای من, خدایی خوب می داند
ومی داند که سائل را نباید دست خالی راند
چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید
عزیزم حاجتی داری اگر,اینک بخوان مارا
که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم..
چقدر این اردلان تمجید بدبخته
شب عروسیش همش تو آن پاسِ
این کارگردانم دیگه داره مغلطه میکنه ها
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺸﯽ ﭼﯽ ﻛﺎﺭ
شب در آسايشگاه
يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟
فرمانده: بله بسيار زياد!
خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم
فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!
فرمانده ميره تو آسايشگاه:
وا...عجب بي شعوري هستي ها، در بزن بعد بيا تو
راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو
فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!
همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟
واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.
آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده
فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.
سرباز: آخه گناه داره، طفلكي
مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا