یافتن پست: #شب

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عشق مثل بستنى سنتیه ،
.
.
البته فقط چون هوس کردما ، وگرنه قبلنا شبیه پاستیل بود . . . :l
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 14:40
+2
saman
saman
در CARLO

چه زیبا خالقی دارم..



چه بخشنده خدای عاشقی دارم..



که میخواند مرا با آنکه میداندگنه کارم..



اگر رخ بربتابانم,دوباره مینشیندبر سرراهم..



دلم رامی رباید با طنین گرم وزیبایش



که در قاموس پاک کبریایی,قهر,نازیباست



چه زیبا عاشقی را دوست می دارم


دلم گرم است,می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم



خدای من, خدایی خوب می داند



ومی داند که سائل را نباید دست خالی راند



چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید



عزیزم حاجتی داری اگر,اینک بخوان مارا



که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم..

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 13:50
+2
behzad
behzad
دوروزه خفن حس ازدواج دارم
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
معلوم نیست تواین شبای قدر چند نفر منو از خدا خواستن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 13:00
+3
saman
saman
در CARLO

ديشب نشستم با هر ديني که حساب کردم ديدم آخرش ميرم جهنم!!!یکم بیشتر باید مواظب باشم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 12:50
+1
sara
sara
انسان حرفهای زیبا زیاد میزند

اما.....

مشکل این است که

زشت عمل میکند!!!!!

سلام مرا به وجدانت برسان.......

و اگر بیدار بود بپرس

چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 12:17
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

چقدر این اردلان تمجید بدبخته


شب عروسیش همش تو آن پاسِ


این کارگردانم دیگه داره مغلطه میکنه ها


دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:46
+5
saman
saman
در CARLO
به بابام ميگم : امشب تولدمه ، چي ميخواي بم کادو بدي؟!


برگشته ميگه : ديشب رفتي ماست خريدي ، بقيه پولش واسه خودت :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 10:08
+3
be to che???!!
be to che???!!

ﺍﮔﻪ ﺑﮕﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻧﯿﻪ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺸﯽ ﭼﯽ ﻛﺎﺭ


ﻣﯿﻜﻨﯽ؟(لطفا جواب)

.1 ﻣﯿﺮﻡ ﻭﺳﻂ ﻣﯿﮕﻢ ﺩﺱ ﺩﺱ

.2 ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﻢ

.3 ﺁﺭﺯﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ

.4 ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ

.5 ﺧﻼﯾﻖ ﻫﺮﭼﻪ ﻻﯾﻖ

.6 ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻢ

.7 ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻙ

 

3 دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:42
+4
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:37
+5
be to che???!!
be to che???!!

شب در آسايشگاه

يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و ناز و عشوه ميگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتين؟

فرمانده: بله بسيار زياد!

خب حالا واسه اينكه دوباره دوست بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده، همه با هم ببينيم

فرمانده: بريد بخوابيد!! الان وقت خوابه!!
فرمانده ميره تو آسايشگاه:

وا...عجب بي شعوري هستي ها، در بزن بعد بيا تو

راست ميگه ديگه، يه يااللهي چيزي بگو

فرمانده: بلندشيد بريد بخوابيد!

همه غرغر كنان رفتند جز 2 نفر كه روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببينم چيكار ميكنيد؟

واستا ناخوناي پاي مهشيد جون لاكش تموم بشه بعد ميريم.

آره فري جون؛ صبر كن اين يكي پام مونده

فرمانده: به من ميگي فري؟؟ سرباز! بندازش انفرادي.

سرباز: آخه گناه داره، طفلكي


مهشيد: ما اومديم سربازي يا زندان! عجبا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 02:34
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ