یافتن پست: #شب

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

وقتی شبانگاه به درون سرچشمه های آب غوطه ور میگردد دهکده ام در میان فام هایی گنگ ناپدید میشود. از دور دست ها بخاطر میآورم غور غور قورباغه ها را نور ماه را، گریه های غمناک جیرجیرک را. زمین ها ناقوس های کلیسای وسپر را میبلعند اما من از صدای آن ناقوس ها مرده ام. ای غریبه، از بازگشت محبت آمیزم از کوهستان ها نترس من روح ِ عشق هستم از سواحل دریاهای دور دست به خانه بازگشته ام.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:12
+4
AmiR
AmiR
دير آمدی
تمام شده ام ديگر

بس كه بلعيده ام اندوه نبودت را
...
هنوز اما همانند حاتم ام

می بخشمت

با آنكه هزار شب بی خوابی

طلب دارم از تو
!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 17:48
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چرا شماها اصن درك ندارین ...؟!
من لایك آورِ یه خانواده ام ...
اونوَخ هى شماها این لایكاتونو از من دریغ میكنین ...؟!
هیچ میفهمین چشم به لایكى ینى چى ...؟!
اصن میدونین شبا سرِ بى لایك به بالین گذاشتن، چه حالى داره ...!؟
:)):)):))
valaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 16:46
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند نای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی میکند گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی میکند سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:42
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد  
بر زبانهای شما دست به دستم می کرد  
مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم
 
تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم  
یک نفر میوه احساس مرا چیدو گذشت
 
گریه ی نیمه شب روح مرا دیدو گذشت
 
یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید  
لحظه ناب شقایق شدنم را خندید  
من از آن عشق که می مرد حکایت کردم

به خدایی که تو را برد شکایت کردم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:39
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دیرگاهیست که تنها شده ام /
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است /
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آئینه ز من با خبر است /
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم /
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید /
تا نبینم که چه تنها شده ام

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:37
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

یک نفس یاد خدا یک سبد خاطرآسوده و شاد
یک بغل شبنم آرامش صبح
یک هزار آیینه از جنس دعا
همه تقدیم تو باد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:35
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 15:31
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
روی دست شب مانده ام

دیگر حتی خواب هم مرا نمیبرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 14:58
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗﺎﺣﺎﻟﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺐ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻦ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎ ﯾﺎ ﭘﺎﻫﺎﺗﻮﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺳﺖ ﻭ ﻧﺪﻭﻧﯿﻦ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﺍﺭﯾﻨﺶ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵ ﭼﻬﻞ ﺗﺎ ﻣﻠﻖ ﺑﺰﻧﯿﻦ ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻢ?
ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﻪ
ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺯﻧﯽ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻪ.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 13:58
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ