یافتن پست: #شب

sanaz
sanaz
در CARLO
اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای
تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:33
+6
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عزیزم ..
برادر ..
داداش من ..
نامرررررررررررد ..!!
بی شعوری که آبنبات چوبی میسازی وسطش آدامس نمیذاری باشماااااااا هستم ..
2 ساعته نشستم لیس زدم این لعنتی رو به عشق اون یه تیکه آدامسه !
آدامس نبود وسطش ..
این درسته ..!!؟
آدمی تو ..!!؟
شرف داری تو ..!!؟؟؟؟
یعنی امشب سرتو راحت میذاری زمین میخابی ..!؟؟؟؟
اره ؟؟؟
آخه عمت چه گناهی کـــرده که تو برادر زادشی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:11
+3
sanaz
sanaz
در CARLO
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:48
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺩﯾـﺸﺐ ﺑﺴﻴﺠﻴﺎ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ . . .

ﻛﻠﻲ ﮔﺸﺘﻦ ﻭ ﺍﻳﻨﺎ . . .

ﺑﻌﺪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺴﻴﺠﻴﺎ ﺑﺎ ﻛﻠﻲ ﺭﻳﺶ ﻭ ﭘﺸﻢ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﻱ ﺁﺏ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺗﻮﻭ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻋﻘﺐ , ﺍﺯﻡ ﭘــُـﺮﺳﻴﺪ : ﺍﻳـــن چــــﻴﻪ؟؟؟؟

ﮔﻔﺘﻢ: ﻫـﺎﺵ ﺩﻭ ﺍُ ( H2O )

ﺍﻧﻘﺪ ﺧــﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺮ ﺗﻲ ﺗﺎﭖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷــﻲ ,

ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ وﺳﻂ ﺧﻴﺎﺑـــﻮﻥ ﻛﻪ: ﺣــــﺎﺟﻲ , ﺣــــﺎﺟﻲ ﺑﻴـــﺎ !!!... ﺣــﺎﺟﻲ ﺑﻴﺎ H2O ﮔﺮﻓﺘﻢ !!!.

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﺷﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﻳﻪ ﭘﺲ ﮔﺮﺩﻧﻲ ﺯﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ :

ﺧــــﺎﻙ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﻛﻨﻦ ﺁﺑﺮﻭﻣﻮﻧﻮ ﺑﺮﺩﻱ , ﺍﺳﻜﻮﻟﺖ ﻛﺮﺩﻩ ... H2O ﻳﻌﻨﻲ ﺁﺏ ﺍﺳـﻜــﻮﻝ !!!!...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:37
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو این فیلما دیدین وقتی از خواب پامیشن چقد تمیز و مرتبن !

خیلی تلاش کردم منم یبار اون جوری از خواب پا شم…^_^

ولی هر وقت پا میشم تو آینه خودمو میبینم

شبیه سرخ پوستای آدمخوار جنوب غربی آمریکای مرکزی شدم! -_-
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:11
+1
دانیال
دانیال
دقیقا مثل دخترا که شبیه طالبین. همونای که پشت وانت کنار خیابون میفروشن و میگن طالبی ساوه. بابا لامصبا طالبی ساوه کجا اونی که شما میفروشید کجا. چند وقت دیگه میاد تو بازار
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:08
+5
saman
saman
ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 16:06
+6
saman
saman
در CARLO
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/15 - 15:37]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 15:36
+4
saman
saman
در CARLO
در مرز نگاه من از هرسو ديوارها بلند، ديوارها بلند، چون نوميدي بلندند. ايا درون هر ديوار سعادتي هست وسعادتمندي و حسادتي؟- که چشم اندازها از اين گونه مشبکند و ديوارها ونگاه در دور دست هاي نوميدي ديدار مي کنند، و آسمان زنداني است از بلور؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:51
+3
mohammadreza
mohammadreza
شعری از مازیار فلاحی - عکس یادگاری

دل ديوونم از تو، تنها نشونم از تو
يه عکس يادگاري، که خودتم نداري
شده رفيق شبهام، وقتي که خيلي تنهام
ميگيرمش روبرو، بازم ميشي آرزو
وقتي تورو ندارم، وقتي که بيقرارم
چشامو باز ميبندم، شايد بياي کنارم

دل ديوونم از تو، تنها نشونم از تو
يه عکس يادگاري، که خودتم نداري
شده رفيق شبها، وقتي که خيلي تنهام
ميگيرمش روبرو، واسم ميشي آرزو

داره بارون ميباره، اما چه فايده داره
وقتي تورو ندارم، که بشيني کنارم
چشامو باز ميبندم، به گريه هام ميخندم
تورو صدا ميزنم، شايد بياي ديدنم.

يه عکس يادگاري، شده رفيق شبها
ميگيرمش روبرو، وقتي که خيلي تنهام
چشامو باز ميبندم، به گريه هام ميخندم
رفيق خستگي ها، باز به تو دل ميبندم
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 12:20
+5
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ