یافتن پست: #شب

sara
sara
بعضی از اشیا حس دارند …
گریه می کنند … مثل بالش من …
هرشب غرق اشک است !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:54
+5
saman
saman
در CARLO
مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار ، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند . 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه . آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟
گفت :می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:02
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
به من نگاه کن و بگو شب از کجا جوونه زد
برای من کدوم سکوت آرامشش رو خط می زد
به من بگو کدوم غروب رنگ غم رو بغل می کرد
یا پیش پای آرزوم بارون رو در به در می کرد
بیا ببین...کنار من یه پنجره است روو به سقوط
توو آسمون یه ماهه و ستاره های بی فروغ
نگاه مهربون تو کلید بر قفل لبم
بشکن سکوت سردمو ویرون بکن تو ماتمم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:43
+5
saman
saman
در CARLO
کاش دليل اين همه سکوت را مي دانستم
من غرق در سکوتي سردم و تو در خنده هاي گرم چنان مستانه به سر مي بري که دگر هيچ يادي از کسي که ساليان سال تو را عاشقانه مي نگريست و صادقانه دوست داشت نمي کني
آري...
من دگر براي تو تمام شده ام و با رفتنت مرا از پيش تنهاتر کردي شايد تو اکنون خوشبخت باشي کاش مي دانستي که من آرزويي جز شاد بودنت ندارم
کاش...
اما تو رفتي و حتي براي احترام به تمامي روزهايي که در کنارم بودي نگاهي به نشانه عشق نکردي و من دوباره شکستم و اين بار آنقدر خرد شدم که ساده مي گويم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 09:38
+5
saman
saman
كاش كسي بود امشب با من كمي قدم ميزد......

كمي شعر ميخواند و كمي حرف ميزد......

و من برايش درد و دل مي كردم و برايش اشك مي ريختم......

كاش كسي بود امشب و من برايش چاي ميريختم ......

و او با لبخندي و نگاهي برايم دست تكان ميداد.....

كاش كسي بود امشب.....
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 08:51
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وقــت نــــماز تــو هسـتی و خــــدا

هـــــــر جــا کــــــه بــــــاشـــــی

.
.
.
.
.

وَأَقِمِ الصَّلَاةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِنَ اللَّیْلِ ۚ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ ۚ ذَٰلِكَ

ذِكْرَىٰ لِلذَّاكِرِینَ ﴿هود /١١٤﴾



و نماز را در دو طرف روز و ساعات نخستین شب برپا دار ، كه یقیناً نیكى‏ها

بدى‏ها را از میان مى‏برند ، این براى یادكنندگان تذكّر است .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:41
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مکالمه چند وقت پیش من و مامانم :اگه خالت زنگ زد گوشیو برندار!
_واسه چی؟؟؟
_آخه میخواد خبر مرگ خواهر شوهرشو بده
_خب چه ربطی داشت؟!
_آخه من هنوز در جران نیستم، اگه منم بفهمم نمیتونم امشب برم عروسی!!!!!!
:|
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:34
+5
behzad
behzad
سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون شن.نه مث جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون شن
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:32
+12
behzad
behzad
عشقهای امروزی شباهت زیادی به آدامس داره:
اول شیرین..بعد دوستداشتنی..سپس تکراری و خسته کننده و در آخر دور انداختنی!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:28
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تمام این شبها یکی یکی گوسفند های شهرم را شمردم . .
جای من بودی تو هم خوابت نمیبرد . . .

اگر با هر گوسفند چهار گرگ میشمردی. . .!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:06
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ