Ashkan ZEON
من شدیدن دنبال عمه ی استاد بانک اطلاعاتیم هرکی هر اطلاعاتی داشت بگه مژدگونی دریافت کنه
saman
صدایت میزنم ...
پرستوها لال میشوند .
نگاهت میکنم ...
شب رنگش را به چشمان تو میبخشد .
دست هایت را
میگیرم ...
خورشید جلوی پاهای من زانو میزند .
در آغوشت آمدم ...
دیگر ادامه ی شعر یادم رفت....
♥ نگار ♥
وقت رفتن که بشه بهونه ها پر رنگ میشن
عکس هاهمه پاره شدن،خاطره ها فراموشن
وقت رفتن که بشه این خونه دلگیر میشه
هوای خونه سرد،عشقم ازم سیر میشه
وقت رفتن که بشه دنیام فقط پاییز میشه
گلهای باغچه پژمرده،دلم ازغم لبریز میشه
وقت رفتن که بشه چشم های من خیس میشن
تموم تاروپود من به یک باره نیس میشن
وقت رفتن که بشه نفس من بند میاد
همش خدا خدا میکنم که اون روز ...
هرگز نیاد...
"شبــــ گــــرد تنهـــــــا"