sasan pool
من تصمیم گرفتم شغلمو عوض کنم.الان من 8 ساله که پیر هن مشکی میپوشم.چند وقت پیش رفته بودم بیرون دم خونه ما یک دارو خونه بود که بسته بود به علت فوت پدر طرف خلاصه کسبه آمده بودن مغازه طرف باز کن من هم داشتم با موبایلم حرف میزدم اون بغل وایساده بودم مغازه این و که باز کردن همه آمدن به من تسلیت گفتن فکر کردن من فامیل طرفم تصمیم گرفتام برم توی بهشت زهرا پول بگیرم توی مراسماشون شرکت کنم.
Hossein Behzadi
لغت نامه رانندگی در ایـــران: بوق: مسیرت کجاست؟ بووق: شما آژانس خواسته بودید؟ بوووق: سلام حاجی,فدات! بوق بوق: حله آقا حله! ... بووق بووق: درپارکینگو بده بالا پدر سوخته بوق بوق بوق: عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد! بووووووق: دیدی از جا پرید؟ هرهرهر بووووووووووووووووووق: برو کنار عوضی بــوق: خانومی کجا,برسونمت فدات شم! بووووق بووووق: وایسا الاغ,الان نوبت منه!
رضا
به چشمای خودت قسم دیگه بهت نمی رسم وصال تو خیالیه وای كه دلم چه حالیه بازیای عروسكی آخ كه چه حیف شد...................
مهسا
به روزها دل مبند روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند. با شب بمان شب گر چه تاریک است لیکن همیشه یک رنگ است