یافتن پست: #پیش

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 20:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه دختر مسیحی میره پیش یه کشیش ، میگه : ببخشید ، من هر دفعه از جلوی آینه رد میشم ، به خودم میگم من چقدر خوشگلم ، من گناه میکنم ؟ کشیشه میگه : نه دخترم شما گناه نمیکنی ، اشتباه میکنی
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:49
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:31
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
صبح تو کافی نت بودم
پسره مموری آورده میگه لطفا برام آهنگ پیشواز بریزید!!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه ! کافی نتیه با سر رفت تو مانیتور الانم توی کماست
ایرانسل هم اعلام کرد بخاطر این فاجعه عظیم انسانی ، شبکه رو قطع میکنه!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:01
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آغا با کلی ذوق و شوق رفتم پیش بابام نشستم گفتم:

بابا جون 5هزار تومن بده یه شعر خیلی باحال واست بخونم..

برگشت گفت: 20هزار تومن میدم خفه شو.؟!؟!!

من:|:|:|

اعضای خانواده:)))))
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 16:51
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

تاسف از این نابرابری


چند روز پیش که از کرج با تاکسی به تهران میرفتم ، در اتوبان از شدت گرما، شیشه پنجره جلو را پایین کشیدم و باد شدیدی داخل ماشین آمد ، درحال لذت بردن از بادی بودم که در موهایم میپیچید که یادم افتاد سه خانم جوان عقب نشسته اند، وقتی برگشتم که بپرسم باد اذیتشان میکند یا نه، با صحنه ای روبرو شدم که به عنوان یک پسر ایرانی از خودم خجالت کشیدم : هر سه نفر با وجود گرمای شدید لباس های زیاد به تن و مقنعه و روسری به سر داشتند و بدون اینکه متوجه من یا باد شوند از پنجره به بیابان های بین تهران و کرج خیره شده بودند... برگشتم و شیشه را دوباره بالا کشیدم... تنها کاری که از من بر می آمد این بود که این لحظه را غمگنانه به ثبت برسانم...متاسفم.

دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:13
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی


یه روزی میرسه بی اختیار عکسامو نگاه میکنی اشک توی چشمات حلقه میزنه بعد زیر لب با خودت میگی دلم واسه همه دیوونه بازیات لوس بودنت قهر کردنات شیطونیات تنگ شده...


بعد لباستو عوض میکنی میری یه شاخه گل میخری میای پیشم...


وقتی اومدی پیشم زانو میزنی دستاتو مشت میکنی میگی لعنتی پاشو... برگرد...



دیگه نمیتونم بی تو بمونم...
اما فقط با سکوت من مواجه میشی...


از جات پا میشی گل رو میذاری سر خاکم بعد میری
اما بایه دل پرغم !!!!!!!!









‏یه روزی میرسه بی اختیار عکسامو نگاه میکنی اشک توی چشمات حلقه میزنه بعد زیر لب با خودت میگی دلم واسه همه دیوونه بازیات لوس بودنت قهر کردنات شیطونیات تنگ شده...<br />
<br />
بعد لباستو عوض میکنی میری یه شاخه گل میخری میای پیشم...<br />
<br />
وقتی اومدی پیشم زانو میزنی دستاتو مشت میکنی میگی لعنتی پاشو... برگرد...<br />
<br />
دیگه نمیتونم بی تو بمونم...<br />
اما فقط با سکوت من مواجه میشی...<br />
<br />
از جات پا میشی گل رو میذاری سر خاکم بعد میری <br />
اما بایه دل پرغم !!!!!!!!‏




دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:00
+1
محمد
محمد
 ﺧـﯿﻠﯽ ﺳـﺨـﺘﻪ ﻭﻗــﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ پـﺴﺖ ﻋﺎﺷــﻘﺎﻧﻪ
ﻣـﯿﺬﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺧـﯿﺴﯽ ﮐﻠـﯿﺪﺍﯼ ﮐﯿـﺒﻮﺭﺩﺕ ﺑﻔـﻬﻤﯽ
ﺩﺍﺭﯼ ﮔــﺮﯾـﻪ ﻣﯿـﮑﻨﯽ
ﻭﺍﺳـﻪ ﺷـﻤﺎ ﻫـﻢ پـﯿﺶ ﺍﻭﻣــﺪﻩ ؟؟؟

ﻭﺍﺱ ﻣﻦ ﮐﻪ پﯿﺶ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ !
ﺍﯾﻦ ﻗﺮﻃﯽ ﺑﺎﺯﯾﺎ ﭼﯿﻪ ! |:
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 11:27
+4
عباس
عباس

بیا کنارم سربنازبی تو بیا کنارم زیر تاق مهتاب اتش ببازیم به نسیم دریا غزل برقسیم تا طلوع فردا بیای کنارم ساغه ی بهاره رو فرش برگو پولک ستاره خمار شعرم میشکنه پیش تو عجب شرابی نفس تو داره گل بهارم در انتظارم هریق سبزی بیا کنارم . تن هریرت جوی عطر جاری صدای گرمت حیرت غناری بزار بگیرم مثل تور دریا تورو درا عاقوش ماهی فراری بیا کنارم سربنا بی تو بیا کنارم زیر تاق مهتاب اتش ببازیم به نسیم دریا غزل برقسیم تا طلوع فردا گل بهارم در انتظارم هریق سبزی بیا کنارم اگه بدونن ابر بادو بارون چه دل نواز این شب مهربون هوجوم میارن روی چورت کوچه صدای شهرو میبرن آسمون غروب گذشتو شب رسید به نیمه تب تو میخواد گل سرخ هیمه بگو بخوابن همه اهل دنیا هنوز یه نیمه موند از شب ما گل بهارم در انتظارم هریق سبزی بیا کنارم گل بهارم در انتظارم هریق سبزی بیا کنارم بیا کنارم

دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 19:37
+9
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم
اندکی پیشتر اَی ...
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!
زیر چشمی به خدا می نگریست !!
محو لبخند غم آلود خدا
دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم: ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
بغض آدم ترکید، ... گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ...
من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه
به اندازه عرش ... نه ... نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من
دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !!!
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:19
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ