mehdi
لعنتی .........چشمانت
نگاهت ....مرا مجاب می کرد که آغوشی ایمنتر از آغوشت نمیابم
لرزش اندامت نفسهای داغت
مجابم کرد لعنت به تو .....لعنت به نگاه هرزه ات که اینقدر در ریا مهارت داشتی که
چشمانت هم دروغگو شده بود
mah3a
دیشب خواب دیدم حضرت ایوب اومد به خوابم . .! گفتم شما کجا اینجا کجا؟ دیدم چشماش پر اشک شد از زیر عباش یه مودم (ADSL) در آورد و بهم گفت تو دیگه صبر منم از رو بردی (dial up) تو بنداز دور..............!!!!!!!!!!!!!
ronak
طــــوفانی ام می کــــنی
با چشم هایی
که آرام تـــر از آرامش است...............
amirreza
2- دکتر شریعتی: بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید.هرچند آنجا جز رنج وپریشانی نباشد؛اما،کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن!
رضا
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
aB'Bas S
یه آرزوی قشنگ برای نفر قبليت بکن
اول از من
ronak
دلم پُر است
پُـــرِ پُـــرِ پُـــر.....
آنقــــــدر که گاهی اضافه اش، از چشمانم می چـــــکد !!.
parham
عشق از ديدگاه معلمين
دبير زيست:عشق مرضي است كه ميكروب آن از راه چشم وارد بدن مي شود.
دبير شيمي : عشق تنها اسيدي است كه در قلب اثر دارد.
دبير ديني : عشق يك مو هبت الهي است كه خداوند بر بندگانش
هديه كرده است
دبير رياضي : نسيت عشق به بدن مثل نسبت خون به بدن است.
دبير ادبيات : عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون باشد.
دبير ورزش : عشق يك توپ فوتبال است كه به دروازه هر قلبي اثابت
مي كند
mah3a
خودت خواستی که من مجبور باشم
برم جایی که از تو دور باشم
تو پای منو از قلبت ب[!]
خودت خواستی که من اینجور باشم
خودت خواستی که احساسم بشه سرد
خودت خواستی کاریم نمیشه کرد
می دیدم دارم از چشمات میفتم
مدارا کردم و چیزی نگفتم
برام بودن تو بازی نبود و
به این بازی دلم راضی نبود و
از اول آخرش رو می دونستم
تو تونستی ولی من نتونستم
برات بودن من کافی نبود و
حقیقت این که می بافی نبود و
دارم دق می کنم از درد دوریت
میخام مثل تو شم اما چه جوری
parham
هر غروب در افق پدیدار میشوی
در دورترین فاصلهها
آنجا که آسمان و زمین به هم میرسند،
من نامت را فریاد میزنم
و آهسته میگویم: “دوستت دارم"
اما واژه هایم در هیاهو گم میشود
و صدایم به تو نمیرسد
نگاهت میکنم
میخواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم”
اما نگاهم در غبار گم میشود
و هرگز به تو نمیرسد