یافتن پست: #کار

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻋﻠﺖ ﺳﻘﻮﻁ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ
.
.
.
.
.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ
ﺗﻮ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ؟؟؟
ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ
ﻭﺍﺳﻪ ﻋﺸﻘﺘﻮﻭﻭﻭ ﻣﯿﺪﻡ ﻗﻠﺒﻤﻮﻭﻭﻭ
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻧﯽ ﻣﯿﺸﻢ ﻗﺮﺑﻮﻧﯿﯿﯿﯽ
ﺯﺍﺭﺭﺭﺭﺕ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﺮﺩﻩ
دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 23:27
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻻﺵ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪ !!
ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺗﻤﺮﮐﺰﺷﻮ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﭘﺎﯼ ﺏﭽﻪﺍﺵ ... ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ
ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺣﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: " ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ ... ﺗﻮ ﺟﺎﻣﻌﻪ
ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ !! "
.
.
ﺏﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻇﺮﺍﻓﺘﺶ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﭽﻪﺍﺵ ﯾﻪ
ﻭﻗﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻢ ﻧﯿﺎﺭﻩ ...
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﭽﻪﺍﺵ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺣﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ : " ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯽ ... ﺗﻮ ﮐﻪ
ﻫﻤﺶ ﺳﺮﮐﺎﺭﯼ !! "
.
.
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍ، ﭼﻪ ﺷﺎﻏﻞ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ
.
.
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﺬﺍ ﮐﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻏﺬﺍ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ
ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺳﯿﺮﻩ ﺧﻮﺩﺷﻪ ...
.
.
ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻣﺎﺩﺭﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺴﺎﺯ
ﮔﻔﺘﻢ : "ﻣﻦ ﺑﺎﻣﺎﺩﺭﻡ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯿﺴﺎﺯﻡ ........ ﺩﻧﯿﺎﻣﻮﻣﯿﺴﺎﺯﻡ ....... "
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 22:42
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
3 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 18:54
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دو تا کار هست که ” زنها ” بیشتر از مردها انجام میدن ، ولی‌ کیفیتِ کارِ ” مردها ” خیلی‌ بهترِ !
آشپزی و خاله زنک بازی !

جیییییییییییقققققققق دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت هوراااااااااا
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 17:04
+5
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز دیدم یه پسر بچه قدش به زنگ ایفون نمیرسه هی داره خودشو میکشونه بالا ، منم مثل یه رابین هود رفتم ، گفتم :میخوای برات زنگ بزنم ، اونم سرشو تکون داد و گفت اوهوم…..

برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم ،

بعدش با لبخند بهش گفتم : خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو ؟؟

گفت هیچی دیگه فرار کن تا صاحبخونه نیومده …!!!!

تو از اون ور برو من از این ور …..!!!

بچه نیستن بخدا گرازن … ))
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 16:59
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 16:24
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:41
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:39
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:37
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
زینگ زینگ: دختر بچه گوشی رو بر میداره

سلام: بله؟

سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

دختر: نمیشه!

مرد: چرا؟

دختر: چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت

مرد: بابایی ما که عمو حسن نداریم!

دختر: چرا داریم. الان پیش مامانه.

مرد: ببین عزیزم. اینکاری رو که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

دختر: چشم بابا

چند دقیقه بعد

بابا جون گفتم.

خوب چی شد؟

هیچی. همین که گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون

همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا

تکون نمیخوره دیگه!!؟

خوب عمو حسن چی؟

دختر: عمو حسن از پنجره پرید تو استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی

کرده بودی یه صدای بامزه ای داد که نگو! هنوز همونطور خوابیده!

مرد: استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****8875 نیست؟

دختر: نه!

مرد: ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

باشه خداحافظ

:|

خخخخخخخ{-7-}{-18-}{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:23
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ