یافتن پست: #کش

d.m
d.m
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تودید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز....
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت...
آخرین ویرایش توسط asemanabi در [1391/01/17 - 01:40]
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/17 - 01:39
+5
فرزاد
فرزاد
امشب طنین گرم روشنایی پر نور داره با یاد میسوزه
دستی که منو تا اینجا کشونده دست خاطرات خوب دیروزه
تنهای تنها من اگه بمونم اگه از شادی و غم کور بشه جونم
اون لحظه ای که تورو میبینم پادشاه عشقم رو ابرها میشینم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 23:44
+5
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
بهترین راه خود کشی برای پسر ها !
می تونید خودتونو از طبقه هفتم یه مدرسه ی دخترونه بندازید پایین.
حداقل میتونید به چند صدتا دختر یه شک روحی وارد کنید!{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 22:34
+9
-4
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 21:53
+10
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
عاشق نگاه خيره به ديوارم
عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم
من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ
من عاشق صداي مادرم هستم
عاشق آرامشي که به من مي بخشد
عاشق موسيقي ام
من عاشق نواختن هم هستم
و روزي من خواهم نواخت
غم هاي دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خوام کشيد
من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان
عاشق خش خش برگ ها زير پاي يک عاشق دل شکسته ام
شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست ... !
در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را
عاشق مي مانم
به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم
از احساس خوب عاشق بودن
من عاشق همين احساسم همين
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 20:53
+11
استاد فریدون [!]

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کُشت!
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/16 - 20:01]
3 دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 20:00
+6
mah3a
mah3a
{-7-}
4 دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 16:58
+3
mitra
mitra
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم. مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه. کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟ کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است. مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟ کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت: "خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 15:52
+6
payam65
payam65
« مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بی کسان. در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قد کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا : حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم! »
آخرین ویرایش توسط payam65 در [1391/01/16 - 13:35]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 13:33
+2
payam65
payam65
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 13:30
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ