benyamin
سلامتیه پسرا نه واسه ریشو قدشون!
واسه معرفتشون...
سلامتیه دخترا نه واسه چشمای نازو پوستای صافشون!
واسه قلبای پاکشون.........
سلامتیه خودم نه واسه این حرفام!
واسه اینکه مرهم ندارم واسه دردام..
حمید
شهار های تبلیغاتی کاندیدای مجلس لرستان !
۱٫انتقال برج میلاد از تهران به لرستان !
۲٫لوله کشی نوشابه به درب منازل !
۳٫طرح مسقف کردن کل شهر !
۴٫افزایش امام زاده های منطقه !
۵٫احداث اتوبان خرم آباد – نیو یورک !!!
mah3a
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
ronak
چهره زشت و مزخرف هفته
شهر کە شلوغ بشە قورباغە هفت تیر کش میشە !!!!!!
ashkan
پیرمرده به زنش میگه بیا یاد قدیما کنیم:من تو پارک باهات قرار میزارم توبیا.
پیرمرد میره پارک یکی دوساعت طول میکشه زنش نمیاد.
میره خونه میبینه زنش داره گریه میکنه؟ میگه چی شده زنش میگه بابا نزاشت
شاهین
یک روز یه [!]
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد
یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد
یه روز یه قزوینی یه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!!
و اینجوری شادیم
این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمی
ronak
دقت کردید ...
بعضی ها مثل کبریت هستند ... خودشان ارزشی ندارند ...
اما ...
زندگیتــــان را به " آتـــــشــــ "می کشند ...
ronak
و هیــــــــــچ کس نفهمیـــد ، . . .
برف ، . . .
خودکشی دسته جمعیـــــــــ ابـــرهاستــــــــــــ ، . . .
شاهین
پدری دست بر شانه ی پسر گذاشت و از او پرسید : فکر می کنی ، تو می توانی مرا بزنی یا من تو را ؟
پسر جواب داد : من می زنم ........
پدر ناباورانه دوباره سئوال را تکرار کرد ، ولی باز همان جواب را شنید ..........
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد ، بعد از چند قدم دوباره سئوال را تکرار کرد ، تا شاید جواب بهتری بشنود .
پسرم ، من می زنم یا تو ؟
این بار پسر جواب داد : شما می زنی !
پدر با تعجب گفت : پس چرا دوباره اول این را نگفتی ؟
پسر جواب داد : تا وقتی دست شما روی شانه ام بود ، عالم را حریف بودم ولی وقتی دستت را از شانه ام کشیدی ، توانم را با خود برد







1390/12/10 - 00:07