یافتن پست: #کم

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
دوستای گلم ی لایک به پیجم بدین چیزی کم نمیشه ازات{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
2 دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 19:37
+8
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
کارافتاه بودم ؛ درد فقدان
بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام
مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک
شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس
کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز
گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ
است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش
چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .
3 دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:35
+4
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
ج
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور
گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما
! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای
چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره
مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین
بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان
ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت
محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که
مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون
تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه
بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان
بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که ش
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:32
+4
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر
در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست
ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون
میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت
داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد
که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و
بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می
توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت
بگیرد ...
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:20
+3
-1
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
این نامه رو وقتی خوندم حسابی متحول شدم شما هم بخونید.............

خدا حافظ مادر...
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو..
----------------------------------
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است .

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت
خود برای تو می نویسم ..

فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در
انتظار من است یکوجب بیش نیست

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده
های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر
آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو
باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور
شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و
بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو
به
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:14
+4
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 09:55
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
بچه ها فردا امتحان الکترونیک دارم {-51-}
هیچی بلد نیستم {-60-}
دعاکنید واسم {-38-} دعا کنید 20 شم {-26-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 22:25
+7
binam
binam
در CARLO
کنجکاوی

کنجکاوم که بدانم نسبت به احساس من چه حرفی داری
یا بدانم امروز بی من تو چقدر دلتنگی؟
کنجکاوم که نگاهت آیا امروز به خاطراتمان هست؟!
ایا دلت به سر قول و قرارهایمان هنوزم هست؟
کنجکاوم که بدانم سر جاده آیا میگیری سراغم؟
یاکه چشم به شعرهایم میدوزی کنار ع[!]ایم
بس که کمجکاوی بخرچ دادمت هیچ نشد
تو نه عاشقی نه دوست میداری دل من
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 14:06
+6
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
خدایا ...
اینگونه آهسته آهسته به سوی [!]دن را تاب نمی آورم ،

کمی شتاب رفتن را بیشتر کن ،

... می ترسم نرسیده ، مرده باشم ،

جنازه ام به چه کارت می آید ؟

مگر قرار نیست از من حساب بکشی ،

از دلم

دلی که مرده باشد ، به کار حسابرسی تو هم نمی آید

کمی شتاب رفتن را بیشتر کن

نام بسیاری از بندگانت که دلم را شکستند ، در آن ثبت است

بگذار زنده به پیشگاهت برسد و توان نام بردن را داشته باشد

بگذار شکنندگان ، لااقل پاسخگوی تو باشند ..
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 14:06
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کـــــــــــم بــاش از کم بودنت نتــــــــرس اونی که اگـه کم باشی ولــــــــت میکنه، همونه که اگه زیـــاد باشی حیفو میلت میکنه. . .
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:15
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ