تب عشق
دسته:فاقد دسته بندی
79 کاربر

2489 پست

       
اینجا مکانی برای دلنوشته هاست.....!!!
حرف دلت رو امروز بزن ! اگر امروز گفتی ... اسمش"حرف دل" است اگر نگفتی ... فردا می شود" درد " دلت !!!

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

تب عشق

گروه عمومی · فاقد دسته بندی· 79 کاربر · 2489 پست
مهسا
مهسا
عشق یعنی پاک ماندن در فساد ! آب ماندن در دمای انجماد !

در حقیقت عشق یعنی سادگی ! در کمال برتری ، افتادگی ... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:57
+8
مهسا
مهسا
وقــتی خواســتن ها بــوی شـــهوت میدهند

وقــــتی بــودن ها طعــم نیاز دارند

وقــتی تنهـــایی ها بی هیچ یـادی از یار، با هر کسی پر میشود

وقــتی نــگاه ها، هـــرزه به هر سو روانه میشــود

وقــتی غریزه، احســاس را پوشــش میدهد

وقــتی انســان بودن آرزویی دست نیافتــنی میشود

نــه دیگر چیزی نمی خــواهم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:52
+8
مهسا
مهسا
دلخــــور که میشوم بغض میــکنم..

می آیم پشت صفحه ی مانیتورم..

کامنت می نویسم و صورتک میگذارم..

صورتکی که می خندد و پشتش قایم میشوم !

که فکر کنی می خندم و بخندی...

اشکهایم میـایند و من مدام ، با صورتک مجازی ام می خندم..

تو که می خندی باورم میشود... شاد میشوم..

اشکهایم روی گونه ام می خشکند.......
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:48
+6
مهسا
مهسا
@ronak میخوام بیام کنار تو، تا یه کمی لوست کنم
اگه کسی اونجا نبود ، یواشکی بوست کنم!{-35-}
{-54-}{-49-}
19 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:39
+7
مهسا
مهسا
ون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت

با یار ناجوانمرد دیگر چه می توان گفت

با محرمان غمناک با همرهان ناشاد

با همدمان دم سرد دیگر چه می توان گفت

با بدقمار بدنرد با بد رگان نامرد

با رهزنان بی درد دیگر چه می توان گفت

مردانگی چو شد ننگ

بر مرد عرصه شد تنگ

فهلی چو خاری آورد

دیگر چه می توان گفت

در شهر خالی از مرد

با خاطری پر از درد

شبرو شب است و شبگرد

دیگر چه میتوان گفت
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:34
+6
مهسا
مهسا
چه خوش خیال بودم….

که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….

به حبس ابد!!

به یکباره جا خوردم…..

وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….

……هی…

تو….

آزادی!….

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:30
+5
مهسا
مهسا
من زنم، آزادم

هنوز نفس میکشم،

غریبه نیستم، نفس‌هایم را خفه نکنید،

بر سرم حجاب مالکیت ...نکشید،

عروسک نیستم...

طاقچه‌ای هم نیست که بر سر آن بنشینم که نگاهم کنید...

بازی‌های بی‌ محتوای زن و مرد تمام شد...

اگر پا به پا نمیایی‌...

دست به دستم نکن...

دوستم داشته باش برای آنچه که هستم،

نه آنچه که تو می خواهی‌.....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:19
+5
مهسا
مهسا
زندگی پلی است که باید ناخواسته ازآن گذشت

در بین این راه عاشق می شویم

شکست می خوریم و پیروز می شویم

و در نهایت در ابدیّت محو می شویم

ای کاش همه در این راه صادق و راست باشند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:13
+5
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
...بهار ...
و این همه دلتنگی؟!!
،نه
شاید فرشته ای
فصلها را به اشتباه
ورق زده باشد...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 20:01
+6
مهسا
مهسا
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من،

چه جنونی،چه نیازی،چه غمی است؟

یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز، چه عذاب و ستمی است؟

دردم این نیست،ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم،آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست ازین جا که منم!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:56
+6