تب عشق
دسته:فاقد دسته بندی
79 کاربر

2489 پست

       
اینجا مکانی برای دلنوشته هاست.....!!!
حرف دلت رو امروز بزن ! اگر امروز گفتی ... اسمش"حرف دل" است اگر نگفتی ... فردا می شود" درد " دلت !!!

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

تب عشق

گروه عمومی · فاقد دسته بندی· 79 کاربر · 2489 پست
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
اگر خواهم غم دل با تو بگویم

تو را تنها نمی یابم

اگر تو را تنها بیابم جایی نمی یابم

اگر جایی پیدا شد و تنها تو را یابم

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:14
+8
مهسا
مهسا
به چه فكر می كنم ؟

انتقام از آن هایی كه هیچ وقت نبودند...

آن هایی كه می توانستند باشند ولی نخواستند...

فراموش نكرده ام كه هرچیزی كه می تواند باشد ,

در اصل نباید باشد..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:13
+8
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
بوسه وقتی داغ باشد دل بریدن مشکل است

در دل آتش که باشی پرکشیدن مشکل است

گرچه من آغاز کردم این جدایی را ولی

جام زهری را به میل خود چشیدن مشکل است

دل بریدن از رفیقت گرچه کاری ساده نیست

حال او را از رقیبانت شنییدن مشکل است

سیب تا وقتی که در شاخه بماند می رسد

وقتی از اصلت جدا باشی رسیدن مشکل است

مثل آن جاشو که لنجش سمت طوفان می رود

تا پر از دل شوره هستم آرمیدن مشکل است

هم چو مرغی در قفس باشد دلت بی بال و پر

با چنین حالی که دل دارد تپیدن مشکل است

هر چه کردم تا بگویم حرف آخر را نشد

نقش ناقص را که می ماند کشیدن مشکل است



شاعر : مرتضی جهانگیری اکبری
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:07
+10
مهسا
مهسا
راستی… خدایا،

دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟

هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست،

وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟!

شاید یکی مثل همین عروسک ها…

چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!

چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که:
“آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 19:01
+7
مهسا
مهسا
میدانی...
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !
دیده ای ؟!
... ... شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایتـــ ــ ـند !
مـــــثل مـــــادر
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:56
+8
مهسا
مهسا
این روزهـــــــــا
عجیب دلم بچــــگی میخـــــواهــــــد
خستــــه ام...!
یک قلم لطفـــا....؟!
میـــــخواهم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:53
+8
مهسا
مهسا
من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ...
نام مرا گذاشتند "با جنبه" بی انکه بدانند
خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود…!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:49
+8
مهسا
مهسا
بغض کنید ...
گریه کنید ...
دق کنید ...

ولی با آدمای بی ارزش درددل نکنید!!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:46
+8
مهسا
مهسا
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

بیایید قدردان باشیم ...{-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:40
+5
مهسا
مهسا
به ثانیه ها گوش می کنم

و چشمهایم را می بندم و اشک میریزم

چقدر خسته ام

چقدر دلم می خواهد همینجا بین عبور و مرور مدام ماشین ها و مردم دراز بکشم و دنیا را به ایستادن وا دارم

چقدر دلم می خواهد بروم بالا ترین جای شهر بایستم و بلند بلند بخندم...

به خودم و به دردهایی که هیچ درمانی برایشان تجویز نمی کنی...
... آه خدایا بیا هر دو دست برداریم تو از ساختن انسان و من از سوختن به پایش
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:36
+5