تب عشق
دسته:فاقد دسته بندی
79 کاربر

2489 پست

       
اینجا مکانی برای دلنوشته هاست.....!!!
حرف دلت رو امروز بزن ! اگر امروز گفتی ... اسمش"حرف دل" است اگر نگفتی ... فردا می شود" درد " دلت !!!

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

تب عشق

گروه عمومی · فاقد دسته بندی· 79 کاربر · 2489 پست
مهسا
مهسا
در سکوت شب من ،
ناگهان حادثه ای...
ناگهان وسوسه ای تلخ گذشت...
من تو را کم داشتم


در سکوت شب من ،
آسمان حرفی زد...
و غزل شعری شد...

در سکوت شب من،
موج گیسوی تو آرام نداشت
برق چشمان تو پیغام نداشت...
چه سرابی دارم
که امیدم به نگاهت...
سالها یخ زده است...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:33
+7
مهسا
مهسا
در کــنــج دلــم عــشــق کــســی خــانــه نــدارد

کــس جــای، دریــن خــانــه ی ویــرانــه نــدارد

دل را بــه کــف هــر کــه دهــم بــاز پــس آرد

کــس تــاب نــگــهــداری دیـــوانــه نــدارد

گـفـتـم مــه مـن! از چـه تــو در دام نـیـفـتـی؟

گــفــتـا: چـه کــنــم؟ دام شــمــا دانــه نــدارد!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 18:30
+5
مهسا
مهسا
زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند .

زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ .

زندگی رویایی است ، مثل رویای یک کودک ناز .

زندگی زیباییست ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز .

زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است، زندگی مثل زمان درگذر است....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 17:15
+5
مهسا
مهسا
گاهی مثل باران باید بارید گاهی نرم وگاهی تند...

وگاهی..خیس باید كرد...

گلبرگهای زیبای برون را وگاهی بایدشكست....

شاخه های زاید خشكیده را..

تا سبز شوند جوانه ها..

وبخوانند..ترانه ها..زیر قطرات نم نم باران...
.گاهی مثل باران...

باید بخشید ترانه زندگی را...

تا عاشقی كنند .. پروانه ها
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 17:10
+8
مهسا
مهسا
به دوران کودکیت برگرد
کودک که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم و خندهای کودکانه ات از ته دل
بزرگترین دلخوشیهایت داشتن اسباب بازی دوستت،پوشیدن گفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات
بچه که بودی حسادت،کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت
دوست داشتنت پاک و بی ریا
بخشیدنت با رضایت
چاره ی ناراحتی ات یک لحظه گریستن
و این پایان تمام کدورتها بود
می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!
چه شد؟ بزرگ شدی...؟!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:56
+8
مهسا
مهسا
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست !

آری دیگر گذشت آن زمان . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:51
+6
مهسا
مهسا
عشق کلید قلب است ،

امیدوارم قفل دلت هرز نباشد که با کلید هر کس و ناکسی باز شود ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:47
+6
مهسا
مهسا
بشمار دانه به دانه اشکهایی را که میریزی..

*کاین اشکها..خون بهای عمر رفته ی من است ..

زمزمه ایی ست مداوم روی لبهایی..

که مدام روی هم میفشارمشان..

تا این بغض لعنتی سر فاش نکند و همچنان تظاهر کنم:من خوبم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:38
+5
مهسا
مهسا
كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...
سنگینه براش...
پنج کیلو شم ...


تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم

مادرم دوستت دارم{-41-}{-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:34
+6
مهسا
مهسا
تمام مزرعه ها را مترسک ها خوردند

بیچاره کلاغ ها که زیر بار تهمت سیاه شدند .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:31
+5