اعترافای باحال
دسته:فاقد دسته بندی
86 کاربر

4317 پست

       
اعترافای باحالتونو بزارید تا همه با هم بخونیمشون...لایک یادت نره ها

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

اعترافای باحال

گروه عمومی · فاقد دسته بندی· 86 کاربر · 4317 پست
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو خونه شما هم اینجوریه که بعد از شام هیچکس جرات نمیکنه از جاش بلند شه چون تا بلند شه:::سرپایی ظرفا رو ببر آشپزخونه بشور، سرپایی چایی بیار، استکانا رو ببر، سر پایی میوه بیار، سر پایی رخت خوابا رو هم بنداز،،،
..
.
.
.
-کولرو هم روشن کنم؟؟
-غلط می کنی... :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 19:13
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ترسناک ترین جمله در زمان کودکی :وایسا برسیم خونه...

اصلا یه وضعی!!!! ینى تا برسیم خونه ١٠٠ بار آرزوى مرگ میكردیم !!!!

یه بار تو ماشین خودمو زدم به خواب ، وقتى رسیدیم خونه ، بابام یه طورى كه من بشنوم به مادرم گفت ، حیف كه خوابه وگرنه ادبش میكردم حالام عیب نداره فردا صبح كه بالاخره بیدار میشه!!!

نشون به این نشون كه فرداش تا ساعت ٥ عصر تو تخت غلت میزدم ینى من خوابم :)))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیشـب یه مورچه گاز گرفت منــو ،

گفـتم : آآآآخ

گفت : جوووووون ...

خیلــی منحرف بود ...

سریع محلو ترک کردم!!!

کصافططططط !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:14
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامان :برو ببین گلها خشک نشدن؟
من :نه بابا دیشب بهشون اب دادم
مامان :به گلها هرروز باید اب داد
من :نه اتفاقا میپوسن
مامان :نمیپوسن برو بهشون اب بده
من :حالا بعدا
مامان :میشه بری ۲دقیقه گمشی؟ منو بابات میخوایم خصوصی حرف بزنیم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:10
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
با بعضیا دست میدی انگار داری یه ماهی مرده رو تکون میدی خو نمیخوای دست نده :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 18:04
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجت بگیریم

یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد

بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد هیچی دیگه الان حالت تهوع بهم دست داده :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:46
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

یک سال پولامو جمع کردم باهاش ماشین بخرم الان میتونم باهاش ۳ تا سطل ماست سون بخرم!

دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:44
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه بار ساعت 3 نصفه شب موبایلم زنگ زد برداشتم دیدم جواب نمیده طرف. 5 دیقه بعدش دوباره زنگ زد بازم طرف حرف نزد هی همین طوری زنگ میزد 5 دیقه به 5 دیقه حرفم نمیزد. هیچی آخرش فهمیدم گذاشته بودم آلارم ساعت 3 پاشم درس بخونم!
بعدشم گوشی با کوبیده شدن خاموش شد!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:24
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
انقد بدم میاد وقتی از خواب پامیشم به جای صبحانه، نهار میزارن جلوم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:18
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من همون موقعی که بعد 10ساعت کوهنوردی رسیدیم به قله
و به سرپرست گفتم که حالا باید چیکار کنیم؟ گفت باید
برگردیم، فهمیدم کوهنوردی ورزش اسکلاست:|
دیدگاه  •   •   •  1392/06/10 - 17:15
+4