گفتی که: «
چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه،شبی میکشم از پنجره سر!»
اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس،که مهتاب شدی، وقت سحر!
گفتی که: «
چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه،شبی میکشم از پنجره سر!»
اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس،که مهتاب شدی، وقت سحر!
هزار و یک به توان تو عاشقت شده ام نه مست چشم سیاه تو ،
عاشقت شده ام کمی شمایل تو قسمتی هوای خدا بنام پاک خدای تو!
عاشقت شده ام میان پیچ و خم شب ، تنیده ام به تنت و ایستاده به پای تو ،
عاشقت شده ام هوای تشنگی ام از دعای باران است میان شرجی نای تو ،
عاشقت شده ام صدای پای زمین نبض توست می شنوم رسیده ای و کنار تو،
عاشقت شده ام و شعر لکنت مردیست از تبار سکوت پر از نگفته برای تو ،
عاشقت شده ام
بگو با چشمهای منتظر به در که می آیی
تو از پشت هزاران لحظه های رفته تا امروز بگو با من
بگو ای اشک همیشه چشمانم که می آیی
دوباره مرهمی با رستمهای مهربان خود
نهی بر زخمهای سینه ام ، این سینۀپرسوز بگو با من
تو ای تنها نیاز دستهای خالی و سردم
بخوان از انتهای طاقت و صبرم که من دیگر تو را در امتداد انزوای خویش گم کردم بگو با من که می آیی
بگو با من که می آیی ، بگو
محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست.
غربت آن نیست که تنها باشی، فارغ از فتنه ی فردا باشی غربت آن است که چون قطره ی آب، در پی دریا باشی غربت آن است که مثل من و دل، در میان همه کس یکه و تنها باشی