یافتن پست: #از

تنها
تنها
دیشب با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،ا تفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین.... دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،براش نوشته بودم ..... ..... "خیـــــــلی پستی"
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 21:17
+4
تنها
تنها
اینروزا دختر و پسرها از عشق و دوستی هیچ نفعی نمیبرند اونایی که منفعت میبرند: رستورانها کافی شاپها ایرانسل و همراه اول !!{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 21:15
+4
farzad
farzad
سلام. من farzad هستم، از اعضای جدید ... :)
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 20:18
mina_z
mina_z
در عجبم از سیب خوردنِ مان که از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند. مگر این همه چــــــوب که خوردیم از یک سیــــب…..شروع نشد !؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:58
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم درآوردم ... دوستم میگه میخوای بکشیش ؟ پـَـ نـَـ پـَـ آبریزش بینی داره میخوام نریزه رو قالی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:58
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه یارو لبه پشت بوم یه ساختمون 12 طبقه واستاده بود و میخاست خودشو بندازه پایین. بهش میگن میخای خود کشی کنی؟میگه: پـَـ نـَـ پـَـ اومدم ماشینمو پارک کنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:55
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه شب یه یارو که نقاب زده بود با تفنگ جولوی یه دختره تو خیابون رو میگیره.دختره میگه:میخای پولامو بدزدی؟یارو میگه: پـَـ نـَـ پـَـ اومدم بهت پیشناهاد ازدواج بدم .چون دیر وقت بود گفتم مزاحم خانواده نشم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:54
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
هواپیما تو قلب آسمون موتورش آتیش گرفته، خلبان گفته داریم سقوط میکنیم.میکه یعنی سقوط کنیم زندگیمون تموم میشه؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ می یفتیم تو یه جزیره و سریال لاست رو میسازیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:54
+1
رضا
رضا
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن س[!]. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید. دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است و ستاره پر شتاب از گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد. احمد شاملو
دیدگاه  •   •   •  1390/10/18 - 19:00
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ