یافتن پست: #اه

ali
ali
سلام. من ali هستم، از اعضای جدید ... :)
7 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:23
+5
-1
مهسا
مهسا
چـه اشـتـبـاه بـزرگـیسـت تلخ کردن زندگی خود بـرای کـسـی کـه در دوری مـا شـیـریـن تـریـن لـحـظـات زنـدگـیـش را سپری مـی کـند .............
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:53
+8
مدیر سایت
مدیر سایت (مدير ارشد)
این شما واین صندلی داغ امشب !!!!!آتیش بزنید!!! جهت شرکت در صندلی داغ بر روی آیکون صندلی داغ در داشبورد کلیک کنید
74 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:03
+19
مهسا
مهسا
و من از تمام آسمان يك باران را می خواهم و از تمام زمین یک خیابان را و از تمام تو یک دست که قفل شود در دست من ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:01
+5
sasan pool
sasan pool
این حاج آقا سپاهان هم نتونست کاری کنه بهتر نیست از حاج آقا ذوب آهن یا حاج آقا راه آهن کمک بگیره؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 22:08
+4
amir taha
amir taha
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد . . . اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. . . ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. . . چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! . . نتیجه اخلاقی این ماجرا. . . . . . . . . . . . . پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!به بخت خود پشت نکنید و جواب بله رو همون اول بدید !!‬
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 21:16
+5
رضا
رضا
عشقی كه ترا نثار ره كردم در سینه دیگری نخواهی یافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:55
+3
ebrahim
ebrahim
7 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:51
+5
mohsen
mohsen
یه بار چهارتا لور سوار اسانسور میشن هر کاری میکنن اسانسور حرکت نمیکنه بعد یه اقایی با کیف سامسونت وکت وشلوار می اد اسانسور راه می افته میگن بعد با هم می گن به سلامتی اقای راننده صلوات
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:37
+3
رضا
رضا
روز اول پیش خود گفتم دگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیك با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما برسر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می كشت باز زندانبان خود بودم ....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:23
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ